Monday, June 22, 2009

سئوال اينست، چه بايد کرد؟

در شرايط کنوني طرح اين سئوال از آنرو حياتي تر شده که بنابه گزارشاتي که از داخل کشور مي رسد، بيش از پانصد تن از نخبگان فکري و روزنامه نگاران، و عدهً زيادي از جوانان و دانشجويان معترض در داخل کشور بطور بي سابقه اي دستگير شده اند و مردم عادي، گروههاي مرجع اجتماعي، و گروههاي سياسي بيش از هرزماني با اين مسئله مواجه اند که واقعاً چه بايد کرد؟ اين نوشته تلاشي است براي يافتن پاسخي درخور به اين سئوال حياتي.

براي شناخت شرايط کنوني لازم است نخست به اهمّ رويدادهاي چند روز اخير نظري اجمالي بيافکنيم:

اول، خامنه اي بعنوان ولي فقيه مطلقهً نظام، در دعواي بين دولت و ملت، جانب دولت را گرفت. او با اين کارش، ماهيت دروني خود را بارزساخت، پرده از رخ کشيد و برخلاف خميني که مي گفت من به کمک ملت توي دهن اين دولت ميزنم، به حمايت از دولت انتصابيش شتافت تا به خيال خام خود به دهان معترضيني، که اکثريت ملت ايران را شامل مي شوند، بکوبد.
موضعگيري نمازجمعهً خامنه اي از دو جنبه حائز اهميت است. نخست، روحانيت شيعه که بعد از شکست ايران از روس ( که در آن مردم ايران مراجع شيعه را مسئول آن شکست ها مي دانستند و باعث فراروييدن جنبش بابي در جامعه شد) رويکرد خود را عوض کرد و بجاي حمايت از حاکمان (از زمان صفوي تا قاجار) جانب مردم را گرفت. نتيجهً اين تغيير رويکرد را در جنبش تنباکو، انقلاب مشروط و انقلاب صد سلطنتي پنجاه و هفت شاهد بوديم. جريان متحجر روحانيت که طي اين دوران به حاشيه رانده شده بود، اينبار در قامت خامنه اي و مصباح و جنتي دوباره براي تسخير تمامي ارکان قدرت و برقراري حکومت مطلقهً ولايي خيز برداشته است. اين باند، طي ساليان گذشته، مراجع مردمي را با تهديد يا تطميع از دايرهً حکومت و قدرت و حيات سياسي-اجتماعي خارج ساخته است.
خامنه اي با اين موضعگيري نشان داد که جايگاه رهبري را به سکويي براي برآوردن منويات و سلايق شخصي و خانوادگي اش تنزّل داده است. عده اي براين باورند که بدليل ترس از مرگ ناشي از بيماريش، او مي خواهد مقام رهبري را براي پسرش مجتبي، که تحت تأثير القائات مصباح و حسن عباسي است به ميراث گذارد. باند مصباح و احمدي نژاد هم براي جانشين کردن مصباح دندان تيز کرده اند، اينست که با کودتاي انتخاباتي، هردو عليه رقيب اصليشان، يعني باند رفسنجاني وارد عمل شده اند تا مانع قدرتگيري دوبارهً رقباي سناريوي مطلوب خود گردند.

ديگر اينکه، بي عدالتي که خامنه اي در حق مردم ايران، در اين انتخابات، روا داشته است، بدعتي در مذهب شيعه و برخلاف اصول بنيادي و موازين اعتقادي شيعيان است. از اين منظر، اقدام خامنه اي مشروعيت مذهبي را نيز از حکومت و دولت منتصبش سلب مي کند. در طول تاريخ، مرجعيت شيعه، پشتوانه و مقبوليت و حمايت مردمي اش را مرهون اين پايه اي ترين اصل اعتقادي، که اصلاً وجه مميزهً شيعه با ساير فرق اسلاميست، مي دانسته است، که در دعواي بين مردم و حکومت، بايد جانب مردم مظلوم و بي پناه را گرفت. مراجع پيشرو شيعه، هميشه شيعيان را به مخالفت و مبارزهً با بي عدالتي و "سلطان جائر"، براي برقراري حکومتي عادل فرامي مي خوانده اند. در اين مورد روشنگريهاي زيادي توسط نوانديشان ديني بويژه آقايان کديور، شبستري، سروش، قابل، ملکيان و ديگران شده و مي شود. اکنون بجاست تا افراد و گروههاي مذهبي، از مراجع و مراکزعلمي شيعه ، بويژه آقايان سيستاني و منتظري و حوزه هاي علميهً قم و نجف بخواهند که در دعواي بين دولت انتصابي ولايت مطلقه حاکم بر مردم ايران، صريحتر و شفافتر موضعگيري کرده و به رسالتي که بدان مکلف شده اند، عمل نمايند.

دوم، از آنجا که بالاترين سرمايهً هر حکومتي، براي تضمين بقايش، سرمايهً اجتماعي است. با اين موضعگيري خامنه اي، حکومت و دولت دست نشاندهً اش را از اين سرمايهً اجتماعي، براي هميشه، محروم کرد. هم اينک، علاوه بر نخبگان جامعه، گروه هاي مرجع اجتماعي، و احزاب و سازمان هاي سياسي، اکثريت قريب اتفاق مردم ايران، که دراين انتخابات به احمدي نژاد رأي ندادند، نيز در مقابل حکومت و دولت کودتاچي قرارگرفته اند. رهبري که مدعي زعامت "امت اسلامي" بويژه "ملت ايران" بود، با اينکارش خود را به رهبري اقليت موسوم به فرقهً مصباح و احمدي نژاد تنزل داد. او برخلاف خميني که در دعواهاي درون جناحي سعي مي کرد که "حلقهً وصل" آنها باشد، اکنون "کانون فصل" و جدايي و مناقشه، بويژه براي تصفيهً همان ميراث خميني، شده است.
ضمناً، محروميت از سرمايهً اجتماعي، يعني خط بطلان کشيدن بر تئوري مديريت دولت پوپوليستي احمدي نژاد، که قيد علم و سازمان مديريت را زد و مدعي بود که مي خواهد با بسيج خود مردم به جنگ مشکلات برود. اکنون با از دست دادن اعتماد و حمايت همان مردم، ادعاهاي عدالت محوري، ملت (گداپروري) مداري، و داشتن طرح نوين براي مديريت ايران و جهان، نقش برآب شده است. فروکاسته شدن دولت او به دولت نظامي و بسيجيان جيره خوارو سرکوبگرباعث خواهد شد تا اگرهم بر سر قدرت بماند، مردم ايران، اينبار در سفرهاي استانيش، بجاي نامه باران کردن، بيزاري و تنفر خود را نثار او سازند.

سوم، اين کودتا ماهيت خامنه اي و احمدي نژاد را بطور شفافتر و گسترده تري در معرض تماشا و قضاوت جهانيان، عموم مسلمانان و بويژه مردم ايران قرار داده است. با اين موضعگيري خامنه اي روشن ساخت که او، اگر چه تا حالا در پشت پرده، ولي مسئول مستقيم همهً حوادث تلخي (حادثهً کوي دانشگاه، قتل هاي خارج از کشور، قتل هاي زنجيره اي و کشتارکنوني) بوده و هست که در دورهً زعامتش روي داده است. اتهامات احمدي نژاد مبني بر تير خلاص زن در جريان قتل هاي سياسي، بويژه شرکت مستقيم در ترور قاسملو و قتل دکتر سامي، و نيز قتل حدود صد و پنجاه تن در اعتراضات مسالمت آميز اخير، مصداق ارتکاب جنايت عليه بشريتند که قابل پيگرد قانوني در مراجع حقوقي و دادگاههاي بين المللي مي باشند. بي شک از اين پس ايرانيان خارج از کشوربطور جد آنرا دنبال خواهند کرد تا اين جانيان فکر نکنند در دنياي کنوني نيز "چهارديواري اختياريست" و مي توانند هر بلايي که برسر مردم بي دفاع ايران بياورند، از کيفر و مجازات در امان باشند. کشتار هاي اخير، بويژه تيري که قلب ندا را نشانه گرفت، تيري بود که نه تنها قلب تمام ايران، بل قلب تمام جهان را شکافت. شهادت معصومانهً ندا، اشک ميلياردها نفر در سراسر ايران و جهان، را که از طريق اينترنت و رسانه هاي جهان آزاد صحنهً آنرا ديدند، جاري ساخت و سيماي خلافت جائرسلطاني ولي فقيه را در انظار جهانيان بنمايش گذاشت. وجدان جهاني اينبار خامنه اي را مخاطب قرار داد که براستي اين نداها به کدام گناه کشته شدند؟ بي شک خون نداها در قلب همهً ايرانيان، بويژه نسل جوانش، مي جوشد، و ايرانيان اکنون، يکپارچه تر و مصمم تر، برادامهً راه اين شهداي پاک، معصوم و بي گناه، پاي فشرده و بيش از پيش خواهند خروشيد.


چهارم، در طول هفته اي که گذشت، برخلاف تصور بسياري، بويژه تحريمي ها و اپوزيسيون خارج از کشور، موسوي و کروبي در مقابل خط و نشان کشيدن و توپ و تشر زدن رهبر کوتاه نيامدند، به وعده هايشان پشت نکردند، پشت مردم را خالي نکردند، بلکه گفتند که غسل شهادت داده اند و براي احقاق حق راًي مردم آمادهً پرداخت هر هزينه اي مي باشند. بقول معروف "سخن کز جان برآيد، لاجرم بر دل نشيند". آنها در اين انتخابات با جان ودل آمدند و مردم ايران نيز بپاي جان از آنها حمايت کرده اند. روشن است که هيچ ملتي بدون مقاومت شايستهً آزادي نيست؛ هيچ رهبري هم بدون ايستادگي بر سر خواست و نياز اصلي مردم و مملکتش، لايق حمايت مردم و ماندگاري تاريخي نشده است. بنابراين همانطورکه مردم ايران، سي سال بعد از انقلاب پنجاه و هفت، اکنون بالغ شده و براي استيفاي مطالبات و صيانت از آرايشان حاضرند بها بپردازند، اين بلوغ و اعتلا را بايد در صلابت و استواري نمايندگان و رهبران فکري، سياسي و فرهنگي و اجتماعي آنان نيز شاهد بود.

برغم فراخوان جسته گريختهً اپوزيسيون سرنگوني طلب به راديکاليزه کردن اعتراضات اجتماعي، تحولات يک هفته اخير نشان داد که شرايط پيچيدهً کنوني رويکرد متفاوتي را مي طلبد. الزامات شرايط جديد ايجاب کرده که نيروهاي جبههً دموکراسي و حقوق بشر در ايران، در هدف آرماني، در مشي پراگماتيست، و درعمل رآليست باشند. همانطور که آقايان موسوي و کروبي، در عين حاليکه درهدفشان مبني بر صيانت از آراي مردم کوتاه نيامده اند، برمشيي متناسب با شرايط مبني بر مسالمت آميز و قانوني و شرعي بودن احقاق حق مردم معترض پاي مي فشرند، و در پراتيک هم از همهً تاکتيک هايي که مي تواند در ميدان تعادل قواي موجود، موثر افتد و طرف مقابل را وادار به عقب نشيني در مقابل خواست برحق معترضين بنمايد، يعني بر استمرار همهً اشکال مقاومت مسالمت آميز منجمله بر اعتراضات، و احتمال اعتصاب و تحصن پاي فشرده اند.

پنجم، برغم اقدامات سرکوبگرانهً بعد از کودتا، اعم از سانسور و دروغپراکني سيماي حکومتي، دستگيري گستردهً روزنامه نگاران، تهديد وبلاگ نويسان و تعطيلي و سانسور روزنامه هاي اصلاح طلب، اينروزها هر ايراني معترض يک خبر نگار شده است. جوانان ايراني نشان دادند که در دنياي سايبر و مدياي پس از انقلاب ارتباطات و اطلاعات، قدرت رسانه اي محدود و محصور به دولتيان نمانده و پايه هاي قدرت رسانه اي امروز متکي و برآمده از همهً مردم است. اخبار و گزارشات نوشتاري، صوتي و تصويري که توسط جوانان ايران تهيه و گزارش مي شوند، نه تنها در دنياي مجازي اينترنت، بلکه در رسانه هاي جهان آزاد، لحظه به لحظه انعکاس مي يابند و "افکار عمومي جهانيان" که احمدي نژاد در استراتژي سياست خارجي و ادعاي رهبري نوين جهانيش وقيحانه به آن مي نازيد، را نه تنها نقش برآب ساخته اند بلکه برعکس، افکار عمومي داخلي و بين المللي را بسرعت و شدت غير قابل وصفي عليه خامنه اي و احمدي نژاد بر انگيخته، گفتار و اعمال سرکوبگرانهً آنان را در معرض نظر و قضاوت جهانيان قرار داده اند.

ششم، اهرم اصلي و نقطه قوتي که خامنه اي براي حقنه کردن احمدي نژاد در اين کودتاي انتخاباتي بدان توسل جسته است، همان توسل به سياست افشاشدهً "النصّر بالرٌعب" و ترساندن مردم از سرکوب بوده است. پاشنه آشيل اين رويکرد در خود آن نهفته است، و بايد گفت "پس واي بروزي که جان مردم به لب رسد و ترس آنان فروريزد" آنگاه هيچ نيرويي قادر نخواهد بود جلوي سيل حرکت و خشم توده ها را بگيرد. پيشنهادات و رهنمودهاي کاربردي که باعث فروريختن ترس در مردم و متقابلاً ايجاد ترس و تفرقه در بين نيروهاي سرکوبگر، بويژه لباس شخصي ها مي شود، اينروزها بطور فزاينده اي، بطور خودجوش مطرح شده و بکارگرفته شده اند که بسيار هم تأثير گذار بوده اند. تأکيدات آقايان منتظري، موسوي و کروبي و خاتمي که نيروهاي نظامي و انتظامي و بسيج را به عدم سرکوب مردم معترض فرامي خوانند و متقابلاً از معترضين خواسته اند تا مانع شعارها و اقدامات تحريک آميز شوند، تا حدود زيادي مانع از دادن بهانهً ايجاد فضاي رسمي حکومت نظامي در سطح شهرها به دولتيان شده است. شکي نيست که خامنه اي و احمدي نژاد مزدورانشان را براي سرکوب اعتراضات مردم به خيابانها مي فرستند، ولي بايد بياد داشت که بسياري از همين نيروها متعلق به مردم هستند و مثل اکثريت مردم ايران، با احمدي نژاد مخالفند. بجاست تا در شعار و عمل به اين عده که کم هم نيستند فرصت داده شود تا بتوانند در فرصت مناسب به خواست دروني خود عمل کرده، از سرکوب سرباز زنند و به مردم معترض بپيوندند.

هفتم، بذل و بخشش ها، هوچيگري ها و بحران سازي هاي احمدي نژاد، در عرصهً سياست خارجي، طي چهار سال گذشته، طرفداران و متحداني در سطح منطقه وً بين المللي يافته است. دولت هاي روسيه و چين و ونزوئلا، که در رقابتشان با غرب و بويژه آمريکا، اهرم صدام حسين را در منطقه از دست داده اند، طي اين مدت از سياست هاي احمدي نژاد بغايت استفادهً سياسي و اقتصادي برده و مي برند. بر اين متحدين بايد حزب الله لبنان و گروه بنيادگراي حماس را نيز افزود؛ براي گروههاي تروريستي القاعده و طالبان نيز متحدي بهتر از خامنه اي و احمدي نژاد در ايران متصور نيست. در هفتهً اخير، بسياري بدرستي بر نقش روسها در کودتاي انتخاباتي ايران انگشت گذاشتند، اين متحدين بين المللي خامنه اي و احمدي نژاد نخستين دولتها و گروههايي بودند که به رئيس جمهور قلابي، مستقيم و يا غير مستقيم، تبريک گفتند. روسها، اولين کشوري بودند که از احمدي نژاد استقبال کردند. بي شک اين دولت ها و گروههاي خارجي که منافع استراتژيک خود را با حمايتشان از احمدي نژاد به قمار گذاشته اند، در آينده پشيمان خواهند شد. مردم ايران نشان خواهند داد که عواقب اين دخالت ها و موضعگيري فرصت طلبانه بي پاسخ نمي ماند. مردم مي توانند با تحريم شرکت ها و اقلام چيني و روسي و ونزوئلايي در داخل کشور، اين دولتها و گروهها را وادار سازند تا از دخالتهاي ضد مردمي در امور داخلي ايران دست بردارند. بعلاوه، چنين رويکردهايي باعث خواهد شد تا دولت هاي آينده نيز، که برآمده از رأي مردم باشند، در روابطشان با اين دولت ها و گروهها تجديد نظر کنند.

موارد فوق الذکر شمه اي از اهم خبرها، تغييرات و تحولاتي بود که در روزهاي اخير شاهد آن بوديم، اينک باز برمي گرديم به همان پرسش اصلي که در اين شرايط و اوضاع چه بايد کرد؟

بديهي است که در عالم سياست، رويکردهاي متفاوت به پاسخ هاي مختلفي مي انجامند. سه شق عمده در ارائهً پاسخ به اين سئوال عبارتند از رويکرد آرماني که هميشه بدنبال پاسخ مطلوب مي گردد؛ رويکرد پراگماتيستي که بدنبال پاسخ معقول است؛ و رويکرد عمل گرايانهً رآليستي که بسته به تعادل قواي موجود، به راه حلهاي ممکن مي انديشد. اين سه راه حل (مطلوب، معقول، و ممکن) طرفداراني در ميان طيفهاي مختلف سياسي ايران دارند و بنابراين هرسه در شکل دادن به تحولات گذشته، حال و آينده سهيم بوده و خواهند بود. اشخاص و گروههاي متحجر مذهبي و نيز تندروهاي آرماني ايدئولوژيک، که هنوز در فضاي فکري جنگ سرد بسر مي برند، در اتخاذ تاکتيک و استراتژي و هدفشان، راديکاليزم را ترجيح مي دهند؛ اين گروهها و گرايشات طبعاً از "راه حل مطلوب" خود کوتاه نمي آيند. بعنوان مثال، در جريان کودتاي اخير، راه حل مطلوب خامنه اي، پيروزي احمدي نژاد جهت تضمين ايده آل موروثي کردن ولايت در خانواده و باند خوداش بوده است. اپوزيسيون آرمانخواه خارج از کشور نيز خواهان راديکاليزه کردن اعتراضات، بدون در نظر گرفتن شرايط و امکان تحقق شعارهايش، بوده و از راه حل مطلوب خود کوتاه نيامد.

در اين وانفسا، بايستي اذعان داشت از آنجا که دموکراسي نه حکومت مطلوب، بلکه معقول ترين نوع حکومت است، پراگماتيست هاي حامي موج سبز، بويژه بيانيه هاي اخير موسوي، کروبي و خاتمي به معقول ترين راه حلهاي ممکن فراخوانده اند. آنها ضمن اينکه از هدف اصلي، يعني صيانت از آرا کوتاه نيامده و به منويات رهبر مبني بر توسل به شوراي متقلب نگهبان تمکين نکرده اند، به يافتن راه کارهاي بي طرفانه تر، منصفانه تر و کم هزينه تر و قابل وصول در شرايط کنوني فراخوانده اند. بديهي است آنانکه رسيدن به اهداف مطلوب خود را در دسترس و يا متقابلاً در خطر مي بينند، از تن دادن به راه حل معقول ابا دارند. ولي طرفداران "راه حل مطلوب" بايد بخاطر بسپارند، از آنجا که راه حل معقول سياسي، به دليل کم هزينه تر بودن، بي طرفانه تر بودن، و منصفانه تربودنش، اکنون مورد اقبال و بنفع اکثريت جامعه است، متحجرين مذهبي و آرمان گرايان ايدئولوژيک، در ادامهً اين روال ناگزير شده و خواهند شد تا در پي گيري اهداف مطلوبشان بسياري از موازين پذيرفته شدهً سياسي و ارزشهاي عرفي و اخلاقي جامعه را زير پا بگذارند. چنين رويکردي قطعا دست آخر براي آنها نتيجه اي جز خسران و روسياهي در پيشگاه مردم و تاريخ ايران ببار نخواهد آورد.

موضوع ديگري که در اين تحولات رخ نمود ضعف نخبگان و اپوزيسيون خارج از کشور است. مرحوم احمد کسروي در مورد انقلاب مشروطه گفته اي به اين مضمون دارد که دونيرو در انقلاب مشروطه سهيم بودند: "مردم متحد و رهبران متفرق". مردم ايران در صد و پنجاه سال گذشته، در هر سرفصلي، از نثار خون و جان و مالشان فروگذار نکرده اند. ولي اختلاف سليقه ها و خودسري هاي آرماني در ميان رهبران و گروههاي باصطلاح پيشتاز مانع از به ثمر رسيدن اين فداکاريها و مايه گذاريها شده است. بنابراين، ضعف اصلي جنبش دموکراسي خواهي مردم ايران را در ميان نخبگان و مدعيان رنگارنگ اپوزسيون بايد جست و نه مردم و گروههاي مرجع اجتماعي. در کودتاي اخير، دولت کودتاچي خامنه اي و احمدي نژاد به دستگيري گستردهً نخبگان جناح اصلاح طلب در داخل کشور پرداخته است، تا در شرايط فقدان حضور آنان، بخيال خود، جنبش موج سبز را در نطفه خفه کند. انتظار مي رفت و مي رود که در چنين شرايطي کميته اي از نخبگان خارج از کشور تحت عنوان "کميتهً هماهنگي مقابله با کودتا"، يا "صيانت از آرا" و يا هرنام ديگر تشکيل شود تا در شرايط فقدان چنين امکاني در داخل کشور، نيازها و امور مربوط به هماهنگي و سازماندهي اعتراضات داخل کشور را، زير نظر کانديداهاي معترض، رهبري کند.

بعلاوه، ضعف موجود در سطح رهبري اپوزيسيون ايجاب مي کند که اپوزيسيون رژيم در خارج از کشور، پارلماني را در تبعيد تشکيل دهند که همهً ايرانيان معتقد به دموکراسي، حقوق بشر و تماميت ارضي ايران را نمايندگي کند. چنين پارلماني مي تواند نمايندگاني از کليهً احزاب و سازمانها (اعم از چپ و راست، مذهبي و سکولار، سوسياليست و ليبرال) و نيز برگزيدگاني از ميان گروههاي مرجع اجتماعي، اقليت ها و نيز نخبگان فکري و فرهنگي جامعه را در خود جاي دهد. بعلاوه، وجود چنين پارلماني، مي تواند مشوق تشکيل شوراهاي ايرانيان براي حمايت از مبارزات داخل کشور در سراسر جهان باشد؛ به به بحران رهبري و ناکامي هاي ناشي از تک روي رهبران خود سرمذهبي و ايدئولوژيک در ايران معاصر، پاسخ درخوردهد. پارلمان ملي ايرانيان در تبعيد قادر خواهد بود در بحران کنوني و نيز در آينده نقش مکمل و رهبري کننده اي در تحولات ايران ايفا کرده و بسياري از کمبودهاي کنوني ناشي از سرکوب و دستگيري نخبگان داخل کشور را مرتفع سازد.

کلام آخر اينکه همانطور که گفته شد، با اين کودتاي انتخاباتي، حکومت خامنه اي و دولت احمدي نژاد، مشروعيت مذهبي و مقبوليت (سرمايهً) اجتماعي خود را از دست داده اند. از آنجا که سرمايهً اجتماعي کنترل کنندهً سرمايهً اقتصادي مملکت است، فراخوان به اعتصاب در بازار و شرکت ها، و نيز تحريم منابع اقتصادي کودتاچيان و دولت هاي حامي آنان، و همچنين فشار بر کشورهاي خارجي براي برسميت نشناختن دولت احمدي نژاد، تحريم دولت او و نيز بلوکه کردن دارايي هاي دولت و سردمداران رژيم در بانکهاي خارجي مي تواند به فلج کردن دولت کودتا در زمينهً اقتصادي نيز بيانجامد. چنين اقدامي چنانچه فراگير شود مي تواند ماشين سرکوب و سانسور و اختناق رژيم را بسرعت فلج سازد.

Friday, June 19, 2009

نمازجمعه، آخرين فرصت به رهبر

آقايان موسوي، کروبي و اعضاي ستادشان تا کنون نشان داده اند که حاضر نيستند بر سر راي مردم که بقول محسن رضايي ناموس آنهاست، معامله و عقب نشيني کنند. اين استقامت و پايداريشان را بايد ستود و آنها را تا رسيدن به هدف (ابطال انتخابات و برگزاري انتخاباتي با نظارت بين المللي و نه دولت و شوراي نگهبان) نبايد تنها گذاشت. براي رسيدن به اين اهداف فکرمي کند (۱) بسيار مهم است که همهً شهروندان ايران که خواهان دموکراسي و حقوق بشرند، از هر گروه و گرايشي، رهبري ايشان را بپذيرند و کمکشان کنند تا فضاي آزادي و اعتمادي ايجاد شود تا اگر کسي طرح و برنامهً بهتري دارد قابل طرح و اجرا باشد. (۲) سپاه و بسيج نمي تواند بر سرکوب و بيرحمي و کشتار روزهاي اوليهً کودتا ادامه دهد، تظاهرات خودجوش و مسالمت آميز مردم در حمايت از موسوي و کروبي روز بروز با اقبال بيشتري مواجه خواهد شد. پس تا رسيدن به نتيجه بايد در ميدان ماند و صحنه را بيهيچ وجه خالي نکرد (۳) تأکيد بر ابطال انتخابات و نظارت بين المللي هر دو لازم است چرا که نظارت بين المللي تخصص اجراي برگزاري يک انتخابات بي طرفانه را تضمين مي کند. در غير اينصورت طرف بازنده که احتمال قريب به يقين احمدي نژاد باشد، هم که فکر مي کند قدرت و زور و پول دارد، و مي تواند تن به رآي مردم ندهد. (٤)بايد از تمام صنف ها و جمعيت ها و تشکل ها در ميان همهً اقشار خواست که با صدور بيانه هاي دسته جمعي اولا به تقلب و کودتاي انتخاباتي و سرکوب و کشتار متعاقب آن اعتراض و از صيانت از آراي مردم دفاع کنند. (٥) در جريان اعترضات مليوني مردم شاهد بوديم که انتشار عکس و فيلم از کساني که مردم را سرکوب مي کنند هم مدرک رسوايي آمران و آنها که اين اقدامات را به مردم نسبت مي دهند، بوده و هم سندي محکمه پسند براي به دادگاه کشاندن آمران و عاملان خشونت و کشتار است. از اين ابزاربسيار موثر و بازدارنده در دنياي اطلاعات رساني امروز بايد حد اکثر استفاده را نمود و هر تعرض به اجتماعات مردم را به تصوير کشيد. (٦) بايد به همهً اشکال اعتراض اعم از تظاهرات مسالمت آميز، تحصن، اعتصاب، الله اکبر، شعار نويسي، صدور بيانيه، پخش اعلاميه و غيره بهره برد. همهً اينها شيوه ها و اشکال مناسب براي بهره کيري از پتانسيل اعتراضي مردم از راههاي مسالمت آميز، پسنديده و متمدانه هستند. (٧) بخاطر نشاندادن يکپارچگي، قدرت و استحکام صفوف اعتراضات مسالمت آميز سراسري، در اعتراضات و تظاهرات موج سبز بپيونديم و ضمن استفاده از پارچه سبز، به نشانه احترام به خون شهدا، لباس مشکي بپوشيم.(١٠) از بيانيه هاي آقايان موسوي و کروبي، در پيگيري راهکارهاي مدني و فراگير، بويژه شرکت در تظاهرات و نيز مساجد، جهتً تقدير از شهدا، حمايت کنيم چرا که با اينکار اين سنگر بسيجي ها را تحت تأثير قرار داده و آنها را از اعمال خشونت باز مي داريم. (١١) فکر مي کنم لازم است در تمام تظاهرات، اگر براي خود آقايان موسوي و يا کروبي مقدور نيست که حضور يابند، حد اقل نمايندگان آنها از دفترشان و يا از ميان مردم در سمت و سودهي مسالمت آميز، استمرار، مقبوليت شعارها و مطالبات و نيز آغاز و پايان هر اعتراض اجتماعي را مستقيماً رهبري و هدايت کنند تا مورد سوء استفادهً جريانات خشونت طلب قرار نگيرد و بهانهً استفاده از قهرو سرکوب را از دولت کودتا و نيروهاي نظامي و انتظامي و لباس شخصي ها بگيرد. (١٢) ابزار بکارگرفته شده توسط باند مصباح و احمدي نژاد در مرحلهً پيش از انتخابات، مانند توضيع پول و سيب زميني، مردم فريبي با دست کاري در آمار و ارقام، حمله به رفسنجاني بعنوان رقيب مصباح و ... بدرستي توسط کانديداهاي رقيب و مردم حاميشان افشا و باطل شدند. ثمرهً آنهم اقبال بالاي کانديداهاي رقيب احمدي نژاد، بويژه آقاي موسوي بود. بعد از کودتا جاي آن است تا ابزار پيشبرد اهداف کودتاچيان، اين باند متحجر، مستبد و زورگو را از ناکارآمد نماييم. ابزاري که آنها روي آن حساب بازکرده اند عبارتند از حمايت خامنه اي، شوراي نگهبان، سپاه و نيروي انتظامي و بسيج، و حاميانشان در قواي قضائيه و مقننه، تمام ارکان و امکانات دولت و صدا و سيما. آنچه همهً اين قوا و امکانات را از تحميل کودتاي انتخاباتي بر مردم ايران باز داشته است حضور چند مليوني مردم تهران در خيابانها و اعتراضات سراسري تمام شهرهاي بپاخاستهً ايرانست. اينبار آنها بهيچ وجه قادر نبوده و نيستند به رقيبان خود تهمت ضد انقلاب و خشونت گرا بزنند و معترضان را يکسره سرکوب نمايند. تنها سلاح و بهانه اي که براي آنها باقي ماند نيز همين بود که با استفاده از اهرم قدرت دولت و غير قانوني خواندن تظاهرات و متعاقب آن سرکوب مردم معترضين، اعتراضات مردم را در نطفه خفه کنند که اين توطئهً آنان با هوشياري آقايان موسوي و کروبي و همکاري عموم مردم در تظاهرات سه مليوني (باعتراف شهردار تهران) نقش برآب شده و اينک خود دولت و نيروهاي وابسته به سپاه و بسيج و لباس شخصي ها هستند که در معرض اتهام ضرب و شتم و خرابکاري و کشتار مردم در خيابانها و دانشگاههايند و بايد محاکمه شوند. به رهبران اپوزيسيون خارج از کشور بويژه آقاي رجوي که به خشونت فرامي خوانند بايد هشدار داد که اين اتفاقاً برگ برنده و نقطه قوت دولت کودتاچي احمدي نژادست تا بمحض مشاهدهً درگيري و خشونتي از طرف مردم، بتوانند به بهانهً تأمين امنيت دخالت کنند و فضا را کاملاً امنيتي نظامي نمايند و حقوق برحق مردم در پيگيري آرايشان را معوق گذارند. در مورد مطالبات هم بايد بياد داشت که "چوب بزرگ علامت نزدن است" لطفاً اينبار، اپوزيسيون خارج از کشور جام زهري نوشيده و به رهبري آقايان موسوي و کروبي و تظاهرات مسالمت آميزبا همان سطح مطالبات گردن نهند و از اين طريق راه ابراز نظر و وجود، سازنده تر خود در آينده را بستر سازي نمايند. (١٣) برخي از اين انقلابيون قديمي دوران جنگ سرد نظر مي دهند که پس نقش روشنفکر و نيروي انقلابي پيشتاز چه مي شود؟ بنظر آنها پيشتاز قرار است جلوتر از مردم حرکت کند و الخ. بايد به اين دوستان ياد آوري نمود که "گذشت آن زماني که آنسان گذشت". بياد بياوريم که در دوران بعد از انقلاب اطلاعات بسر مي بريم و براي دموکراسي مبارزه مي کنيم که در آن هر رآي دهند خود مستقيماً نقش آفرين و رهبراست. در دموکراسي امروزي نه تنها هيچ نيرويي نمي تواند مدعي جلوتر از مردم بودن داشته باشد، بلکه حداکثر تلاشش را مي تواند و بايد صرف برآورده کردن مطالبات تنها بخشي از مردم، در بهترين شق اکثريت آنها، نمايد. يعني که در عمل مي تواند حد اکثر همپا و هم رآي، نه عقب و يا جلوتر، تنها بخشي از جامعهً تخصيص يافتهً خود که خواسته هاي متفاوت و اي بسا متعارض دارند، حرکت کند. بنابراين، از اين انقلابيون قديمي بايد خواست تا پيشتازي که پيشکش، لطفاً دوشادوش مردم حرکت کنيد و زبان مطالبات و خواسته هاي فوري فوتي امروز آنها باشيد. (١٤) نمازجمعهً امروز تهران اتمام حجتي نهايي به رهبر است. ايشان بخوبي مي دانند دولت و شوراي نگهبان که مجري قانونند خود ناقض قانون بوده و در آراي مردم دست اندازي و تقلب کرده اند. بنابراين احالهً مسئله به مجاري قانوني حوالهً دادخواهي مقتول به قاتل است. اينست که بنابدرخواست آقايان موسوي و کروبي، و گواهي مليونها راي دهنده حامي آنها در خيابانها، انتخابات ٢٢ خرداد بايستي به طور کلي باطل اعلام گردد. بعلاوه، از آنجا که شوراي نگهبان و دولت بي طرف نيستند و مي توانند با انواع دسيسه ها در نتيجهً انتخابات بعدي نيز دستبرد بزنند، بهتر است انتخابات آينده با نظارت ناظران مورد وثوق همهً کانديداها از مجامع بين المللي و يا کشور ثالثي باشند تا اعلام نتايج آن محل بحث و اختلاف نباشد. در کشورهاي ديگر نيز بارها اين اتفاق افتاده و بعنوان مثال متخصصين انتخاباتي استراليا بارها به کشورهاي اطراف منجمله به اندونزي، بعد از سوهارتو، رفته و انتخاباتي آزادانه و بي دغدغه را سازمان داده و نظارت کردند. بي شک اگر آقاي خامنه اي در نمازجمعهً امروزهم بروال گذشته از احمدي نژاد و کودتاي انتخاباتي حمايت کند، مصداق رهبر جائري خواهد بود که قيام عليه او ، مطابق سنت شيعه، وظيفهً مذهبي عموم ايرانيان، بويژه علما و شيعيان خواهد بود.

Tuesday, June 16, 2009

چرا و چگونه از موج سبز در مقابل کودتاي انتخاباتي حمايت کنيم

براي اينکه در شرايط خطير کنوني وظيفه خود را بهتر درک کنيم، بايد بفهميم مشکل چيست، از کجا ريشه گرفته، توسط چه کساني و با چه هدفي دنبال مي شود؟ براي اينکار مروري مي کنيم به انواع کودتاها در همين تاريخ معاصر ايران، آنگاه گمانه زني هاي موجود در مورد علت و آمران کودتاي انتخاباتي کنوني را بررسي کرده، و نهايتاً مسئوليت و وظيفهً خطير و تاريخي افراد و نيروهاي مخالف کودتا، در حد وسع اين قلم، بر شمرده خواهند شد.

ايران ما در تاريخ صد و پنجاه سالهً خود سه نوع کودتا را در شرايط داخلي و بين المللي متفاوت تجربه کرده است. در دوران قاجار که استعمار روس و انگليس، از شمال و جنوب، بر سر تسلط بر ايران رقابت داشتند، هرکجا که جنبش هاي روشنفکري و مردمي داخلي راه حل آزادي و استقلال و توسعهً ايران را در چشم انداز قرار مي دادند، براي عقيم و ناکام گذ اشتن و يا نابودي آن با همديگر به تباني پرداخته و عوامل داخلي خود را وادار به کودتا مي کردند. کودتاي عزل و نمدمال کردن امير کبيربا تباني روسها، در انقلاب مشروطه نيز کودتاي به توپ بستن مجلس اول توسط محمد علي شاه، که به سفارت روسيه پناه برده بود، به فرماندهي لياخوف روسي، که در فرداي آنروز دولت هاي روس و انگليس با توافقي ايران را به مناطق تحت الحمايهً بين خودشان تقسيم کردند. و آخرين از اين نوع کودتاي روي کار آوردن رضاخان توسط انگليسي ها بود. نوع دوم کودتا ها در دوران جنگ سرد، که کشورهاي در حال توسعه اي مثل ايران ميدان جنگ و رقابت دو بلوک شرق و غرب به رهبري شوروي سابق و آمريکا بودند، مي باشد. کودتا گران اين دوران يا احزاب و سازمان هاي سوسياليستي و انقلابي طرفدار بلوک شرق و يا حاکمان عمدتا سلطنتي و فرماندهان نظامي طرفدار آمريکا بودند. در اين دوران طرفداران بلوک شرق در تدارک کودتا و يا انقلاب کارگري و قومي توسط جريانات چريکي و حزب توده بودند و آمريکا هم متحد شاه سابق بود. در اين بين، در کودتاي ۲۸ مرداد سي و دو، دولت ملي دکتر محمد مصدق، در يک توافق نا نوشته هم از طرف حزب توده به اتهام وابستگي به آمريکا حمايت نشد، و هم از طرف آمريکا به اتهام تهديد نزديکي به حزب توده و شوروي سابق، با کودتاي نظامي از ميان برداشته شد.

کودتاهاي نوع سوم در واقع بعد از پايان جنگ سرد و فراگير شدن دموکراسي بعنوان مطلوب ترين روش حاکميت سياسي اتفاق افتاده است. در اين دوره، حاکمان نظامهاي ديکتاتوري بجا مانده از دنياي دوقطبي جنگ سرد، براي ماندن بر کرسي قدرت دست به کودتا عليه خواست و راًي اکثريت مي زده اند. در ايران ما، بعد از انقلاب ضد سلطنتي، نقش کشورهاي صنعتي در کشوربيشتر تابع سياست هاي جئوپليتيک و منافع اقتصادي آنها بوده که در زد و بندهاي پيدا و پنهان سازمان هاي اطلاعاتي، در جهت حفظ منافع شرکت هاي چند مليتي مشهود بوده است. رژيم جمهوري اسلامي، که به قول معروف نه شرقي بوده و نه غربي، تا کنون به سه تصفيه حساب کودتاگونه دست زده است. نخست عليه دولت بازرگان، دوم عليه بني صدر و اکنون عليه کانديداهاي اصلاح طلب درون نظام آقايان موسوي و کروبي.

اين رژيم، بدليل ماهيت دو گانه اش، اکنون به نقطهً تعيين تکليف نهايي در انتخاب بين "جمهوري اسلامي" و "حکومت ولايي" رسيده است. در اين وانفسا، متحجرين مذهبي که اقليتي از صدر مشروطه تا کنون، از شيخ فضل الله نوري، فدائيان اسلام، تا جمعيت موًتلفه، و حلقهً مدرسهً حقاني (مصباح، جنتي) هستند، با حمايت خامنه اي و رئيس جمهور شدن احمدي نژاد براي تسخير تمامي کرسي هاي قدرت، آنهم بصورت مادام العمر و براي هميشه، خيز برداشته اند. کودتاي انتخاباتي ۲۲ خرداد در واقع از بارزترين حلقه هاي تکميل اين سناريوي ميهن بر باد ده و استبداد مطلقهً ديني مي باشد. براي اين جماعت و ولي فقيه آن، "ميزان" نه راًي ملت، بلکه راًي و نظر ولي فقيه مطلقه است. بهمين جهت همانطور که در صدر مشروطه، علماي آگاه و متعهدي مانند آيات عظام بهبهاني و طباطبائي و خراساني و نائيني و غيره از مشروطه در مقابل مشروعهً شيخ فضل الله دفاع کردند، امروزه هم همهً مراجعي که "ميزان" را راًي ملت مي دانند و از جمهوريت نظام در مقابل متحجرين دفاع مي کنند، لازم است تا به رسالت و وظيفهً تاريخي خود عمل کرده و مردم ايران را در مقابل تماميت خواهان متحجر مدعي حکومت ولايي تنها نگذارند.

توضيح فوق مي تواند به رفع ابهامات در شناخت آمران کودتاي انتخاباتي ۲۲ خرداد نيز کمک کند. بسيار مهم است که با شناخت علت اصلي (تبديل جمهوري به حکومت مطلقهً ولايي)، که حاميان کروبي و مجمع روحانيون مبارز هم بدرستي روي آن انگشت گذاشته اند، علت و آمر اصلي اين کودتا را بايد بدرستي نشانه رفت. برخي براين گمانند که اين کودتا مي تواند کودتاي احمدي نژاد و فرماندهان سپاه (با پشتوانهً روحانيون متحجر حکومتي) عليه نه تنها رفسنجاني، بلکه خامنه اي نيز باشد. برخي ديگر اين کودتا را جنگ قدرت خامنه اي عليه رفسنجاني دانسته اند. بنظر نگارندهً اين سطور، اين رويکرد شخصي کردن کودتا که توده اي ها بدان دامن مي زنند هم سطحي و هم گمراه کننده است. در انتخابات دورهً اول احمدي نژاد، نظام به سمت هرچه متمرکز تر کردن و يک دست شدن رفت و حال با اين انتخابات در واقع ولي فقيه رژيم مي خواهد حکومت مطلقهً ولايي مورد نظر خودش را تشکيل داده و قيد جمهوريت نظام را بزند. بر همين سياق، فکر مي کنم که بجز حکم حکومتي ولي فقيه ، احمدي نژاد و يا فرماندهان سپاه هرگز قادر به سرپيچي از منويات خامنه اي نبودند. فرماندهً مستقيم کودتا و سرکوب و کشتار و برافروختن آتش درگيري ها در داخل کشور شخص ولي فقيه مي باشد. آنطور که از شواهد برمي آيد، ولي فقيه با حکم حکومتي اينبار همهً سردمداران حکومتي و مراجع را مخير کرده است که بين حکومت مطلقهً ولايي او و جمهوريت نظام يکي را انتخاب کنند. او با اين کار به گمان خودش به انقلاب و تصفيهً دروني دست زده و لابد فکر بهاي آن را نيز کرده و هشدار هاي نامهً رفسنجاني را ناديده گرفته است. اينست که همهً مراجع و مدافعان راي و انتخاب و جمهوريت و کروبي و موسوي، پيش از آنکه جداگانه و نوبتي تعيين تکليف شوند، لازم است بطور دسته جمعي دست به اقدام و مقاومت تمام عيار زده و هر آنچه از دستشان برمي آيد براي ناکام گذاردن اين کودتاي ضد ملي و ضد مردمي انجام دهند.

پذيرش انتخابات آزاد و حاکميت راًي مردم مستلزم داشتن سازوکارهاي دموکراتيک است. آنچه نظام هاي دموکراسي را در مقابل کودتا و حکومت نظاميان، و نيز ديکتاتوري فردي مذهبي و ايدئولوژيک واکسينه مي کند وجود احزاب رقيب مستقل، سراسري، آزاد و دموکرات است. در فقدان احزاب سياسي که به آموزش، سازماندهي و تشکيلات و آلترناتيو سازي مردمي همت گمارند، تشکل هاي پراکنده و خودجوش جامعهً مدني بسيار شکننده اند و در مقابل کودتاي سازمان يافته بسيار ضربه پذيرند. ابتکار کروبي که بعد از تقلب انتخاباتي در دورهً قبل، اقدام به تأسيس حزب مستقل اعتماد ملي نمود، پاسخي شايسته به اين ضرورت و نياز طرفداران جمهوريت نظام در درون حاکميت بوده است. ولي خامنه اي حساب اين را نکرده بود که آراي اصلاح طلب در واقع مهار غليان خشم و انزجار مردم از حاکمان است. او با اين کودتا سوپاپ اطمينان حکومتش را بدست خودش از ميان برداشت و خودش را مستقيماً در معرض اتهام و روياروي مردم ايران قرار داد.


نکتهً ديگر اينکه کودتاي انتخاباتي ولي فقيه براي انتصاب دوبارهً احمدي نژاد، مثل روز روشن، بر درستي شرکت در انتخابات صحه گذاشت. اگرآنطور که خانم مريم رجوي با آن روزنامهً خارجي اعلام کرد که هشتاد و پنج درصد مردم ايران در انتخابات شرکت نکرده بودند، اصلاً نيازي به کودتاي انتخاباتي نبود. مطابق برآورد هاي کارشناسي، از آنجا که بين پانزده تا بيست درصد رأي دهندگان حاميان ثابت محافظه کاران نظامند، حتا با شرکت سي در صد افراد واجد شرايط در ايران، احمدي نژاد بطور قطع و يقين برندهً مرحلهً اول انتخابات بود. آنچه ولي فقيه رژيم را مجبور به کودتاي انتخاباتي نموده شرکت اتفاقاً بالاي هشتاد در صد مردم بوده است که بر اساس آن احمدي نژاد در دور اول بازنده شده و ولي فقيه را مجبور به دخالت و کودتا کرده است. بايد به همهً مدعيان اپوزيسيون رژيم هشدار داد که چنانچه از سرنوشت حزب توده در جريان کودتاي ۲۸ مرداد عبرت نگرفته و مردم، بويژه نسل جوان ايران را که در شهرهاي سراسر کشور، در قيامشان عليه کودتاگران، حمايت بي قيد و شرط نکنند، قبل از اينکه پايشان به آن مملکت برسد، از تاريخ مبارزات سياسي مردم ايران حذف خواهند شد. مجاهدين يک بار بدرستي در کودتاي حزب جمهوري اسلامي عليه بني صدر از رئيس جمهور وقت حمايت کردند. آنها اين حمايت را بايستي پيش از اين از دولت بازرگان هم مي کردند ولي تماميت خواهي رهبري مجاهدين، بويژه آقاي رجوي، به آنان درايت و آينده نگري لازم را نداده بود. آقاي رجوي که هميشه رژيم را يک دست فرض کرده و تماميت آنرا نفي کرده و اختلافات دروني آنرا با ساده سازي کودکانه اي به جنگ گرگها تشبيه کرده است، در اين تعارضات دروني رژيم نتوانسته بنفع مردم و مملکت و آزادي و دموکراسي بهره گيرد. حال آنکه همانطور که گفته شد، تعارضات دروني روحانيت شيعه از صدر مشروطه تا امروزه در درون رژيم، ريشه در ماهيت دوگانهً آن (متحجرين معتقد به حکومت الله، و مراجع مردمي معتقد به حاکميت مردم) داشته است. بر اساس اين فرضيه، آقاي خامنه اي از زمان انتصاب به سمت ولي فقيه، همگام با محکم کردن پايه هاي قدرتش، در صدد غلبهً حکومت ديني مطلقهً مورد نظر خودش، ببهاي زدودن آثار جمهوريت و دخالت و نقش مردم در حاکميت بوده است. نتيجهً ديگري که مي خواهم بگيرم اينست که برداشت هاي آن عده از روشنفکراني که مثل آقاي ماشاءلله آجوداني، ضعف جنبش مشروطه و يا انقلاب ضد سلطنتي را دخالت دادن روحانيت مي دانند بايد ياد آورد شد که آنها از آنجا که روحانيت شيعه را بدرستي نشناخته اند، منکر و يا مخالف نقش و جايگاه آن در جامعه هستند. روحانيت عموم مذاهب، منجمله شيعه، ايدئولوژي و طبقه و قشر خاصي را نمايندگي نمي کنند. آنها را در ميان تمام اقشار و طبقات، با گرايشات ايدئولوژيک متفاوت و اي بسا متضاد، مي توان يافت. بسياري از روحانيون شيعه هستند که پايبند و اي بسا منادي جدايي دين از دولت هستند (نمونهً آقاي بروجردي که در زندان است) روشنفکران سکولار و يا افراطيون ايدئولوژيکي که چشم بر اين واقعيت بسته و تمامي روحانيت را نفي مي کنند، و يا کساني که مثل مسعود رجوي، ادعاي رهبر مذهبي و ايدئولوژيک يکجا مي کنند، در واقع به اردوگاه روحانيون متحجرخدمت مي کنند. در حاليکه به دليل نقش و اعتبار روحانيت در ميان مردم، هرکس که عميقا به اصلاح و يا تغيير سياسي در ايران مي انديشد، از نزديکي و همکاري و همگامي مداوم با روحانيت پيشرو و مردمي ناگزير است. در شرايط کنوني ايران نيز کودتاي انتخاباتي تنها و فقط تنها، در صورت به ميدان آوردن روحانيون معتقد به جمهوريت نظام، مثل آيات عظام منتظري، صانعي و ديگران، در داخل و خارج حاکميت، مي تواند شانس موفقيت داشته باشد.

از تکنيک و تاکتيک هايي که فکر مي کنم براي مقابله با کودتاگران مفيد باشد:
اول مشروعيت زدايي از کودتا و کودتاچيان با:
- بميدان آوردن روحانيون معتقد به جمهوريت نظام، و مخالف سرکوب مردم، و دروغ و تقلب دولت احمدي نژاد.
- انتشار طوماراز طرف تمام نهادها، جمعيت ها و شخصيت ها و گروههاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، هنري، علمي و دانشگاهي داخل و خارج کشور که يا حامي موسوي و کروبي بوده اند و يا حالا با کودتاي انتخاباتي مخالفند.
- بکارگيري تاکتيک هاي مبارزهً مسالمت آميزبکار گرفته شده در انقلاب ۱۳۵۷، شامل فراخوان به تحصن و اعتصاب، شعار الله اکبر و شعار نويسي گسترده، تشييع جنازهً شهدا، توزيع اعلاميه ها و ايجاد شبکه هاي اطلاع رساني مطمئن و فراگير.
- پرهيز از خشونت و اجازه ندادن به سوء استفادهً نيروهاي معتقد به مبارزهً قهرآميز که ديروز شرکت در انتخابات را تحريم کرده و حالا احياناً خواسته باشند از نمد موج سبز کلاهي براي خود بدوزند. روشن است که بسياري از نيروهاي تحريمي هستند که بدون قيد و شرط، به صف حمايت از اعتراض به کودتا پيوسته و مي پيوندند، مقدم آنان را بايد گرامي داشت. همهً تلاشها را فقط در مخالفت با کودتاي انتخاباتي و حفاظت از صيانت آرا که در بطن خود دفاع از جمهوريت را نيز شامل مي شود، بايد متمرکز ساخت و از هرز روي انرژي ها و بهانهً تراشي براي کودتاچيان بايد اکيداً خود داري نمود.

دوم، مطالبات کانديداها و حاميانشان مي تواند علاوه برابطال انتخابات و برگزاري انتخابات جديد با نظارت نمايندگان تمام کانديداها و اي بسا مجامع بين المللي، رفع حصر خانگي و محدوديت و تهديد کانديداها، آزادي دستگير شدگان، توقف سرکوب و کشتار اعتراضات مسالمت آميز، عدم دخالت نيروهاي نظامي و انتظامي و بسيج در انتخابات و سرکوب مردم، برکناري و محاکمهً آمران و عاملان سرکوب و ضرب و شتم و کشتار مردم بي گناه باشد.

سوم، از آنجا که عدهً زيادي از افراد صاحب فکرو اهل قلم حامي کانديداهاي اصلاح طلب دستگير شده اند، مسئوليت مضاعفي بر دوش روشنفکران، متخصصين و روزنامه نگاران و دانشجويان ايراني مقيم خارج از کشور نهاده شده تا در حد توان با کمک فکري و عملي خود بر عمق آگاهي ها و ارتقاي مبارزه و شانس غلبه بر کودتا چيان بيافزايند.
چهارم، در ساليان اخير، سه رويکرد مبارزاتي در ميان نيروهاي سياسي ايران وجود داشته است که عبارت هستند از نيروهاي خواهان تغيير رژيم که همان سرنگوني طلبان و تحريم کنندگان هميشگي رژيم اند. دوم، نيروهاي اصلاح طلب که خواهان اصلاح ساختاري و يا قانوني رژيم اند، و سومي نيروهاي طرفدار کارآمدي رژيم و باصطلاح دلسوزان بقاي نظام. در اين بين کروبي اصلاح طلب است و نسبت به ساختار و قوانين حکومت نقد و برنامه دارد. ولي آقاي موسوي نگران آيندهً نظام است و منتقد عدم کارآيي دولت احمدي نژاد. فکر مي کنم بيست سال سکوت او بمعني عدم شناخت او از ريشه مشکلات منجمله عاملان وآمران اصلي کودتاي انتخاباتي نيست. او قطعاً مي داند که مترصد تغيير دولتي است که نه انتخابي مردم بلکه انتصابي رهبربوده و هست. او خود را مدافع نظام، قانون اساسي و رهبري در درون همين نظام مي داند، و لابد از رقابت و کشمکش سختي که بر له و يا عليه جمهوريت و ولايي شدن نظام در درون همين نظام، اعم از ساختار و قانون اساسي تا درون دفتر رهبري در جريان بوده است، بخوبي آگاه است.
پنجم، کروبي در دوران مجلس ششم در جريان لايحه مطبوعات، به حکم حکومتي گردن نهاد. گمان مي کنم که موسوي، همان طور که وصفش کرده اند مرد عمل باشد و به اين معاملهً شوم و خانمان سوز تن ندهد، و روسفيدي را در پيشگاه مردم وتاريخ ايران، بر تن دادن بر منويان تحجر گرايانهً رهبر ترجيح دهد. اميد است که اينبار هر دو در کنار هم و با برخورداري از حمايت هاي جبههً دفاع از جمهوريت و دموکراسي، بويژه جانفشاني نسل جوان مملکت، در مقابل حکم حکومتي و توصيه و تشر خامنه اي کوتاه نيايند و صحنه را بنفع کودتاچيان خالي نکنند. (خامنه اي که خود معمار کودتاست، با خرمردرندي آنها را به پيگيري از راههاي قانوني (توسط کودتاچيان شوراي نگهبان) فراخوانده است.) اميد است که اينبار اين آقايان، بخاطر ايران و مردمان و نسل جوانش، به وعده ها و سوگندهايشان به مردم پشت نکنند و تا ابطال انتخابات، و برگزاري انتخابات مجدد با نظارت مستقيم نمايندهً تمام کانديداها و نيز مراجع ذيصلاح، متخصص و بي طرف بين المللي، براي صيانت از آرايشان، در مقابل هيچ مقامي کوتاه نيايند. چرا که پشت کردن به مردم بنفع رهبرکودتاچي، نه فقط براي آنها، که براي ايران خطرات و صدمات جبران ناپذيري بدنبال خواهد داشت. "موسوي، کروبي، راًي منو پس بگير".

چرا شرکت در انتخابات؟

روي کلام اين نوشته با کسانيست که خود را مدافع تماميت ارضي، استقلال، دموکراسي و حقوق بشر در ايران مي دانند و مواضع کوتاه و بلند مدت خود را در راستاي چنين هدفي اتخاذ و دنبال مي نمايند. دقيقاً يادم نيست ولي چند سال قبل، زمانيکه که در ترکيه بودم و شوراي ملي مقاومت از اقبال داخلي و بين المللي بهتري برخوردار بود، به مسئولين سازمان مجاهدين نوشته بودم که "تنها ضامن حفظ تماميت ارضي کشور، وجود آلترناتيوي معتبر، دموکرات و سراسري براي رژيم ولايت فقيه است". چرا که در فقدان آلترناتيو ملي، دموکرات و سراسري، مخالفت و مبارزه با متحجرين مذهبي تماميت خواه نظام ولايي، به سمت مناسبات تجزيه طلبانهً قومي و يا ايدئولوژيک مي گرايد، باعث مي شود تا پيش از رسيدن به دموکراسي و حقوق بشر، تماميت ارضي کشوري بنام ايران با مخاطرات جدي مواجه گردد. در اين رابطه مثال بلوک شرق را مي زدم که چطور در شرايط بسته بودن راه به جلو (دموکراسي)، وقتي فضا عوض مي شود و مردم امکان انتخاب مي يابند، کشورهاي مربوطه يک مرحلهً تاريخي به عقب فروغلتيده، ابرقدرتي از هم مي پاشد و تجزيهً قومي مي شود. ياد آوري اين مطلب را از آنجهت ضرورت دانستم که دليل تغيير موضعم در رابطه با ضرورت شرکت در انتخابات، در شرايط کنوني، را توضيح دهم.
دموکراسي اطلاعاتي، که با عموميت يافتن استفاده از تکنولوژي ارتباطات فراگير شده، مزيت هاي بسيار دارد ولي در جوامع غير دموکرات و توسعه نيافته اي مثل ايران ما اين تهديد و زيان را نيز دارد که افرادي که از تخصص، تجربه و تعهد مکفي برخوردار نيستند به نسخه نويسي (با هزار تقلب و تظاهر و اي بسا توهم) و چاره يابي دردها و مشکلات اجتماعي مي پردازند. اين باصطلاح روشنفکران نوظهور در دنياي مجازي اينترنت وقتي که در قدم بعدي وارد عرصهً عمومي شوند، باعث گرفتاري هاي بسيار مي شوند؛ چرا که بعلت نداشتن همان تخصص آکادميک و اهميت دادن به تحقيق و تفحص، در عمل، آنهم در بهترين شق، از راههاي تجربه شدهً پيشين نمي توانند فراتر روند و لاجرم بدامن افراط و تفريط قومي، مذهبي و ايدئولوژيک در مي غلطند. يا هم که آلت دست ديگران شده وخواسته و يا ناخواسته مورد سوء استفادهً خارجي ها (که بدليل تخصص و تکنيک و تجربهً برتر لاجرم پيچيده ترند) قرار گرفته به خدمت اهداف آنها در مي آيند. در صورت عدم واکسينه شدن فضاي روشنفکري ايران در قبال اينگونه باصطلاح روشنفکران و يا صاحب نظران طوطي صفت، يا فرصت طلب، و يا عافيت طلب، که فاقد تخصص و تجربه، و بنابراين تعهد و عاقبت انديشي لازم در مواضعشان هستند، مرزها مخدوش مي شوند، انرژي ها هدر مي روند، و نيروهاي اجتماعي، بويژه نسل جوان در مواجهه با سيل اظهار نظرات و نسخه نويسي هاي اين شخصيت هاي صرفاً اينترنتي، پس از مدتي سرخورده و مأيوس و پراکنده و سرافکنده مي گردند. بنا براين بسيار مهم است که فضاي مجازي اينترنتي را نيز تخصصي تر نموده، در تشخيص صلاحيت ها در مسائل مربوط به علوم انساني (سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي) وسواس بيشتري بخرج داده و حساستر شويم. و در عين احترام به نظرات شخصي افراد و شخصيت ها در هر حيطه اي، نسخه نويسي و اظهار نظر و نقد آرا و تجارب را، مثل جوامع پيشرفته، به اهل تخصص و تحقيق در حوزه هاي مربوطه واگذاريم تا با اينکار، رفته رفته، ضرورت تخصص و تحقيق براي يافتن مسيرلازم و ممکن گذار به دموکراسي و توسعهً بومي در ايران فراهم گردد.
در ايران ما، از همان اوايل انقلاب، براي انقلابيون مذهبي و غير مذهبي، بحث "تخصص و ايمان" (به مذهب و يا ايدئولوژي دوران جنگ سرد) مطرح بوده و مسئوليت ها، تصميم سازي ها و تصميم گيري ها به اهل ايمان عمدتاً فاقد تخصص وا نهاده شده و رهبران سياسي و مسئولين اجرايي چه در داخل رژيم و چه در ميان اپوزيسيون، با تصميمات "من درآوردي" غير تخصصي، و باصطلاح" شرعي و يا ايدئولوژيک" از مردم و هوادارانشان استفادهً ابزاري کرده اند . اگرچه برخي در درون نظام ولايي هم اينک، پس از تجربهً همهً راهها، به ضرورت تخصص پي برده اند، ولي هنوز که هنوزاست درآشتي دادن بين اين دو دچار مشکل اند. براي همين است که دولت احمدي نژاد در داشتن مدارک تقلبي سرآمد همهً دولت هاي دنيا شده است. دانشوران، متخصصين، استادان و محققين حوزهً علوم انساني در ايران مورد بيشترين بي مهري ها از طرف رژيم واقع شده و هرگز، بويژه در دولت احمدي نژاد، جدي گرفته نشده و نتوانستند اند مثل هر جامعهً معقول و امروزي در حل مشکلات متلابه کشور نقش حرفه اي خود را ايفا کنند. اپوزيسيون رژيم نيز در اين مورد وضعي بهتر نداشته و همه کس و همه چيز را از دريچهً تنگ و باريک ايدئولوژيک خودش مي سنجيده است.
با اين مقدمه، براين باورم که براي حفظ تماميت ارضي، و رسيدن به دموکراسي و حقوق بشر، در تعادل قواي سياسي، بايد بر سه نيرو فائق آمد: افراطيون (متحجرين تماميت خواه) مذهبي، افراطيون (تجزيه طلبان) قومي، و افراطيون (ايده آليست، و آرمان طلب) ايدئولوژيک. اين سه نيرو از آنجا که هدفي غير از رسيدن به دموکراسي و حقوق بشر براي خود قائلند (حکومت ولايي متحجرين مذهبي، تجزيهً ايران براي تندروهاي قومي، و نيز رسيدن به جامعهً آرماني بي طبقه (توحيدي و يا کمونيستي) براي افراطيون ايدئولوژيک) از ساز و کار دموکراتيک و مردمي پيروي نکرده و براي رسيدن به اهدافشان استفاده از هر ابزاري را مجاز مي شمارند. در جامعهً امروز ايران، از آنجا که متحجرين مذهبي در قدرتند و با اعمال انواع تبعيضات و مرزبندي هاي جنسي، طبقاتي، قومي، مذهبي و ايدئولوژيک، مخالفت با آنان طيف وسيعي، اي بسا اکثريت ايرانيان، را شامل مي شود. در اين فضا، تندروي و تحجر در حاکميت لاجرم باعث رشد تندروي و افراطي گري متقابل در جامعه شده، و کپهً ترازوي تندروهاي بويژه قومي مخالف، در جبههً اپوزيسيون را سنگين تر مي کند. از اينرو نيروهاي واقعا مدافع تماميت ارضي و حاکميت مردمي و دموکراسي و حقوق بشر که اهل اعتدال و تسامح و مدارا هستند، بايد مواضع خود را طوري اتخاذ کنند که در عمل جامعه را از افراط کنوني به سمت تفريطي ويرانگرتر نرانند.
گفته شد که در شرايط حاکميت متحجرين مذهبي، و فقدان آلترناتيو سراسري مطرح ملي و دموکرات، که جامعه را بسمت خير و اصلاح و دموکراسي و توسعهً پايدار رهنمون شود، افراطيون (تجزيه طلب) قومي و تندروهاي انقلابي و متعبد ايدئولوژيک رشد مي کنند. در اول انقلاب، فراروييدن و چنگ انداختن راست مذهبي بر مراکز قدرت باعث رويش و فراگير شدن چپ ايدئولوژيک در بين روشنفکران و جنبش دانشجويي ايران شد که تقابل اين دو جريان،نيروهاي ميانه رو و دموکرات و سراسري مانند شخصيت هاي قديمي ملي-مذهبي، جبههً ملي و نهضت آزادي ايران را از حيطهً قدرت خارج کرد و جامعه را به سمت درگيريهاي مسلحانه سي خرداد و جنگهاي چريک شهري، منطقه اي، و آزاديبخش متعاقب آن کشاند. آنگاه بعد از ربع قرن تجربهً افراط و تفريط ، روشنفکران و جنبش هاي مدني و اجتماعي ، منجمله بخش هايي از حاکميت و نيز اپوزيسيون چپ ايدئولوژيک آن، از آن افراط و تفريط ها فاصله گرفته و در پي هموار نمودن راهي مسالمت آميز و مدني برآمدند. دوم خرداد سال ٧٢ حاصل برآمدن اين موج اعتدالگرايي و رفرم و اصلاح در جامعهً ايران بعد از انقلاب بود. متعاقب ناکامي هاي دولت اصلاحات، و نيز کودتاي انتخاباتي که منجربه برآمدن دولت متحجر احمدي نژاد و باند مصباح و جنتي شد، و نيز بي اعتبارشدن اپوزيسيون سرنگوني طلب ايدئولوژيک، فضاي مساعدي براي رشد و تقويت افراطيون (تجزيه طلب) قومي فراهم ساخته است. بطوريکه ادامهً وضع موجود به قدرت گيري هرچه بيشتر افراطيون قومي انجاميده، برخي از کشورهاي همسايه و نيز قدرت هاي خارجي را به سوء استفاده از اين شرايط ترغيب کرده و حفظ تماميت ارضي ايران را با مشکل جدي در آينده مواجه مي سازد. اينست که فکر مي کنم، همهً ايرانياني که دل در گرو حفظ تماميت ارضي کشور، و گشودن راهي بسوي دموکراسي و حقوق بشر دارند، لازم است تا وارد ميدان شده و از ادامهً وضع موجود (تحجرو تبعيض و استبداد مذهبي) جلوگيري نمايند.
فراموش نکنيم که ولايت مطلقهً فقيه در جمهوري اسلامي، کما اينکه رهبري مطلقهً ايدئولوژيک در اپوزيسيون رژيم، معادل ديکتاتوري مطلقه نبوده و نيست. اگر چه متحجرين مذهبي و متعبدين ايدئولوژيک، و بعبارتي، ذوب شدگان در ولي فقيه (و رهبري ايدئولوژيک) که دنبال حذف جمهوريت و ولايي کردن نظامند، به کمتراز اين رضايت نمي دهند؛ ولي رشد سياسي جامعهً روشنفکري و مدني ايران به آنان اجازهً حاکميت مطلق و تحقق چنين روياهاي طالبانيسم و فاشيستي را نداده و نمي دهد. اينست که اينبار براي جلوگيري از فراکشيدن افراطيون (تجزيه طلب قومي) بعنون آلترناتيو قدرتمند رژيم، و نيز براي مانع شدن از دست اندازي هاي خارجي به تماميت ارضي کشور، حداکثر استفاده از ظرفيت ها و سازو کارهاي دموکراتيک در درون همين رژيم، که حاصل مبارزات مردم ايرانست، مثل همين انتخابات، ضرورتي مبرم مي نمايد. افراطيوني که جز به سياه و سفيد نمي انديشند، ايده آليست هايي که به چيزي کمتر از جامعهً صد در صد آرمانيشان رضايت نمي دهند و به دموکراسي و سکولاريته و مدرنيته بمثابه برنامهً آرماني مي نگرند و نه پروسه اي مبارزاتي، آنها که دوست دارند صرفاً به زبان گلوله و قهر به آزادي مطلق مورد نظرشان، آنهم به بهاي حذف ديگران، برسند، آنها که حضرت عباسي قسم خورده اند تا عاشوراگونه، و تا آخرين نفس کوتاه نيايند، اينها جملگي از عاقبت انديشي بي بهره اند... وچنان بخود نيايند و عبرت نگيرند، عاقبت خوشي نخواهند داشت. آنها جملگي همواره باد کاشته و طوفان مي دروند، مبارزاتشان نتيجهً عکس مي دهد، و با راه و رسم دموکراسي در دنياي عيني واقعي بيگانه اند. پس برهمهً آنها که دموکراسي را نه از طريق قهر و انقلاب قهرآميز و سرنگوني اين و برآمدن آن، بلکه با تغييرات حداقلي، مستمر و رو به جلو، در بستر مبارزات مسالمت آميز مدني، برآمده از سازوکار دموکراتيک و مدني، که يکي از آنها انتخابات است، مي جويند، لازم است در اين انتخابات شرکت کنند و به کانديداي اصلاح طلبان راي دهند. براي جلوگيري از کودتاي انتخاباتي مثل دورهً قبل، جا دارد که نظارت بر انتخابات نيز از انحصار شوراي نگهبان خارج شود، اي بسا کانديداهايي هم که صلاحيت آنها تأييد نشده نيز ترغيب شوند تا از اصلاح طلبان حمايت کنند تا بستر حضور آنان در شرايط، اي بسا، بهتري در آينده فراهم گردد. بايد ولي فقيه را ترغيب کرد تا سرنوشت نظامش و کشور و مملکت را با سرنوشت متحجرين مذهبي گره نزند، چرا که در صورت ادامهً روند (تحجر، تبعيض و استبداد) کنوني، قومگرايي و تضاد شيعه –سنتي کشوري بنام ايران را به ورطهً تجزيه و تلاشي سوق مي دهد. بايد از رهبران ومنتسبين به اپوزيسيون سرنگوني طلب خواست، تا برسم آقاي رجوي، جامعهً روشنفکري و جنبش هاي مدني و اجتماعي ايران را، در اين انتخابشان، به باد تهمت و ناسزا نگيرند و با اينکار باقيماندهً پل هاي بين خود و جبههً دموکراسي و حقوق بشر را خراب نکنند.
يکي از دلايلي که برخي از متفکرين غرب، بويژه ميشل فوکو، را وامي داشت که به انقلاب ايران اميد بندند اين بود که در چشم انداز اين انقلاب ظهور ترکيبي از سياست و اخلاق را انتظار مي کشيدند. فکر مي کنم اين توقع بيهوده و بي جايي نبوده است و در صورت همّت جامعهً روشنفکري و نيروهاي سياسي ايران، در پايبندي به مبارزهً مسالمت آميز مبتني بر مقاومت مدني، که در آن کلمه بجاي گلوله، شعور بجاي شعار، خرد و انتخاب جمعي بجاي نظر و استصواب فردي، ترکيبي آينده ساز از فلسفه، علم، تجربه و اخلاق، بجاي رويکردي تعبدي بهرکدام، اساس کار قرار گيرند، آنگاه انقلابي که سي سال است در ورطهً افراط و تفريط غوطه ور است، مي تواند پيامي تازه و آينده ساز نه تنها براي مردم ايران، بلکه براي ديگران نيز داشته باشد. برخي به اشتباه شرکت نکردن در هر انتخابات رژيم را مقاومت مدني مي دانند، بايد بياد داشت که ارزش مقاومت مدني منوط به دستاوردها و نتايج مترتب برآنست، آن مقاومت مدني که نتيجه اش بنفع مخالفان دموکراسي و حقو بشر، يعني در جهت رشد افراطي گري بيشتر، و يا از نوعي ديگر، باشد، به کار دموکراسي نميايد.
جالب است که بسياري از ما اصلاح طلبان را پيوسته نقد کرده ايم و لي متحجرين مذهبي رسوا و تماميت خواه که خود را به اشتباه اصولگرا جا زده اند به حال خود رها کرده ايم. حال آنکه اين جماعت که جمود فکري، تماميت خواهي، دشمني با علم و تخصص، تبعيض و استبداد از شاخصه هاي بارزآنانست، از تنها چيزي که بويي نبرده اند اصولگرايي است. کسي نيست که از اين جماعت بپرسد علاوه بر موارد فوق به کدام اصول پايبندند؟ اصول دين؟ اصول بنيادي انقلاب (استقلال، آزادي، و جمهوري اسلامي)؟ اصول قانون اساسي؟ و يا اصول مندرج در منشور حقوق بشر؟... راستي اين چه اصوليست که نه در ميان شيعه و سني، نه در ميان اقوام تشکيل دهندهً ايران، نه در ميان عوام و خواص، نه در ميان سنتي و مدرن، نه در ميان عرفي و سکولار، نه در حوزه و نه در دانشگاه عموميت ندارد و جز حلقهً کوچکي از متحجرين فرصت طلب مدرسهً حقاني (باند مصباح و جنتي) را فقط شامل مي شود. اين باند افولگرا (و نه اصولگرا) بدترين شق تحجر مذهبي در جامعهً ايرانست. کشور و جامعهً ايران، در چهارسال گذشته اين متحجرين را بحدّ کافي تجربه کرده است و ادامهً وضع موجود را برنمي تابد. چرا که استمرار تحجر، تبعيض و استبداد، بيشک لطمات جبران نا پذيري بر شالوده هويت ملي، وحدت ملي، امکان رشد و توسعهً ملي و نيز امکان دست يابي به دموکراسي بومي وارد سازد.
‏دوشنبه‏، ۲۰۰۹‏/۰۶‏/

Monday, April 27, 2009

نظري بر نظرات سه صاحب نظر (2

نظرات فوق بر سه مقاله "ایران، سرزمین بحران ها و تفاوت ها" به قلم آقاي حسين لاجوردي، و "گامي بسوي تمرکز زدائی دموکراتيک ايران" از آقاي حسن شريعتمداري، و "انقلاب اسلامی و کارنامه ردی روشنفکری" نوشتهً آقاي علي کشگر آمده است.
سعي کنيم بجاي صرفاً پيروي از تئوريهاي ديگران، راه و روش شناخت علمي و متديک را ياد بگيريم:
با خيلي از گفته هاي آقاي لاجوردي مشکلي ندارم، ولي با طرز دسته بندي تئوريکي که ارائه مي دهند موافق نيستم. بديهي است وقتي چهارچوب تئوريک درست نباشد، آدمي هم در فهم و درک، هم در توضيح و هم در نتيجه گيري از قضايا به خطا مي افتد. عبارت کانوني بکار گرفته شده از طرف ايشان در توصيف شرايط امروز ايران همان کلمهً "بحران" است. بر اين اساس بحران هاي گوناگوني که کشور و جامعهً ايران با آن دست و پنجه نرم مي کنند (اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي) مورد بررسي قرار گرفته اند. از اينرو، چنين مي نمايد که از نظر ايشان ويژگي اصلي رژيم حاکم همان "بحران زي و بحران زا" بودن آنست. حال آنکه اين توضيح تئوريک متقاعد کننده نيست. فکر مي کنم اولاً لازم است دريابيم چرا هر حکومتي در ايران تا کنون به سمت تمرکز گرايي سوق داده شده است؟ دوم اينکه دريابيم دموکراسي در ايران زماني محقق مي شود که روشنفکران و صاحب نظران بومي با آن درجه از بلوغ فکري رسيده باشند که ايده آلهاي خود را نه در گذشتهً قومي و مذهبي و نه از ايدئولوژي هاي وارداتي، و نه حتا بطور چشم بسته از تئوري هاي اي بسا معتبر در جوامع عقب مانده تر و يا پيشرفته تر، بلکه با شناخت همهً اينها قادر شوند، تاريخ و فرهنگ و واقعيت هاي جامعهً خود را مطابق با آنچه اي بسا منحصر به ايران بوده و هست، و منطبق با آمالها و آرزوهاي امروزي مردم و جامعهً ايران بفهمند، تئوريزه کنند و دنبال نمايند.
وقتي از ايران سخن مي گوييم بايد سه ويژگي مهم آنرا هميشه مدّ نظر داشته باشيم، اول، روش توليد و اقتصاد خاص تمدن ايراني که براي بيش از سه هزار سال متکي به قنات بوده و در دوران مدرن هم اتکا به نفت بدان افزوده شده است. بطوريکه شباني، قنات و نفت ارکان اصلي اقتصاد ايران را تشکيل داده آنرا از ساير جوامع، بويژه غرب متمايز مي سازد. دوم، فرهنگ تاريخي منحصر بفرد (انسان محور) ايرانيان در منطقه، که برخلاف تمدنهاي همسايه (که يکي بدنبال عربيزه کردن و ديگري هنوز که هنوز است بدنبل پان ترکيسم قومي و زباني در منطقه اند) تنوع قومي و زباني خود را حفظ کرده، بعبارتي در پذيرش چند فرهنگي پيشگام بوده است. يکي از دلايل اصلي تفوق ايرانيان در ادبيات و علم و هنر نيز همين پذيرش تنوع قومي و زباني بوده است. (اگر حمل بر شوونيسم فارس نشود، اکثر فارسها که ساکنان قسمتهاي مرکزي فلات ايران را تشکيل مي دهند متکي به قنات، و ايلها و عشاير مناطق کوهپايه اي متکي به شباني و دامپروري بوده اند. ويژگي هاي متفاوت اين اقتصاد و زندگي اجتماعي برآمده از آنها، باعث شده تا اين تنوع ساختار اقتصادي به توانمندي هاي متفاوتي بيانجامد، که خارج از اين بحث است) مگر نه اينکه استعدادهاي و قابليت هاي آدمي بدرجهً باورداشتن، عادت کردن و آراسته شدن به ارزشها و موازين انساني تر، قابليت شکوفايي بيشتري پيدا کرده و مي کنند. متقابلاً حاکمان سياسي هرکجا نتوانسته اند اين تنوع ساختاري جامعهً ايران را دريابند و بطور اصولي و در عمل بپذيرند، براي کنترل و ادارهً جامعه دچار مشکل شده اند.
درگذشته، حفاظت از اقتصاد شکنندهً متکي به قنات و اقتصاد ناپايدار شباني، و در دوران مدرن، اقتصاد متکي به درآمد نفت، و نيز دغدغهً کنترل و ادارهً جامعه اي کثير المله حاکمان بعد دوران اسلامي و بويژه دوران مدرن را به سمت تمرکز گرايي سوق داده است. در ايران قبل از اسلام، هر قومي رسم و رسومات و دين و آئين و شاه خود را داشتند و پادشاه ايران نيز "شاه شاهان" بود. هر قومي در اعتقادات مذهبي خود آزاد بود و رهبران مذهبي هم واسط بين مردم و شاه بودند. مشکل زماني پيدا شد، که ساسانيان، آيين زرتشتي را، به آيين رسمي امپراطوري خود مبدل ساختند و عليرغم پذيرش عدم تمرکز قومي، تکثر مذهبي را بر نتافتند و مثلا مانويان و مزدکيان را سرکوب کردند. آنها با اينکار زمينهً داخلي براي حمله و تسلط اعراب بر ايران را فراهم کرند. بعد از اسلام، خلفاي بويژه اموي عربيزه و اسلاميزه کردن ايران را بطور همزمان دنبال کردند. ولي ايرانيان، بدليل همان ميراث تکثر گرايي در هزارهً پيش از اسلام، اينگونه سياست ها را بر نتافته و سف خود را از حاکمان عرب و ترک اسلامي جدا ساختند. برخلاف اقتصاد قنات ها که مويّد تنوع و تکثر و همزيستي مسالمت آميز قومي و مذهبي بود، اقتصادي شباني منشاء حکومت هاي ايلي- قبيله اي، و اقتصاد متکي به نفت اسباب و امکان و هزينهً تمرکز گرايي در ايران را فراهم مي ساخته است.
در دوران مدرن، اگر متحجرين مذهبي به دنبال الگوهاي عرب جاهلي در صدر اسلام بوده اند، قوم گرايان نيز بدنبال الگوهاي قوم محور قبل از تمدن باستان ايرانيان (هخامنشيان) در خاورميانه هستند که در آن مادها(کردها) ايلامي ها (لرها) فارسها (کيانيان)، ترکها (تورانيان)، آشوري ها و غيره هرکدام تمدن جداگانهً خود را داشتند، دشمن خوني هم بودند، و در حملات متقابل حرث و نسل همديگر را نابود مي کردند. مانند حملهً آشور بني پال به ايلامي ها... در دوران مدرن نيز امپراطوريهاي روس و انگليس بيشترين حمايت ها و سوءاستفاده ها را از متحجرين مذهبي و قوم گرايان برده اند، کما اينکه اين محافل براي رسيدن به اهداف تجزيه طلبانه و يا جدايي خواهانهً خود چشم براه کمک هاي غيبي از اين ابرقدرت ها و حملهً نظامي آنها به ايرانند.
پس شاخصه هاي اصلي ايران را قنات، شباني، تکثر قومي و مذهبي، و نفت تشکيل مي دهند. ايرانيان براي مقابله در مقابل سلطهً يونانيان از ميراث کورش کبير و ميترائيسم مدد گرفتند. اشکانيان با ساسانياني جايگزين شدند که آيين زرتشتي الهام مي گرفتند. مقاومت در مقابل سلطهً اعراب مسلمان علاوه بر آن ميراث فرهنگي، نقش اصلي را به مزديکيان سپرد. اسماعيله ايدئولوژي مقاومت در مقابل سلجوقيان و مغولان بود، تا اينکه ايرانيان در مقابل مغولان و عثماني شيعهً دوازده امامي را برگزيدند. همهً اين تغييرات مذهبي گذرا و مصلحتي بوده اند. آنچه در تمام اين مقاومت ها حيات خود را حفظ کرده، ماندگار و بارور تر شده است همان ميراث هويت فرهنگي اصيل ايراني است که در اسطوره هاي ايران، مثل جمشيد و کاوه و فريدون و کورش و داريوش سمبليزه و نمايندگي شده است. منظور اين سطور فراخوان بازگشت به پان ايرانيسم نيست، بلکه با اتکا به آن ميراث پرشکوه مي توان به راز و رمز ماندگاري ايران وايرانيان در برابر حملات بنيان کن خارجي ( يونانيان، اعراب مسلمان، مغولان، و ترکان سلجوقي و عثماني)، و نيز دسيسه هاي استعماري روس و انگليس و دخالت هاي سلطه جويانهً آمريکا پي برد.
ضمناً بايد بخاطر داشت که در تاريخ سياسي ايران، اگر چه ارزشهاي انساني و حقوق بشر جايگاه والايي داشته اند ولي از سنت دموکراسي خبري نيست. نظام شاهنشاهي آريامهري در ايران، اگر چه بدنبال احياي ميراث گذشتهً هخامنشيان و نيز مدرنيزه کردن ايران بود، ولي در عوض نظامي وابسته و استبدادي بود. مبارزات عليه شاه مي بايستي متقابلاً سمت و سوي استقلال و آزادي و دموکراسي مي يافتند. دنباله روي از افکار چپ منبعث از شوري سابق و عمده کردن مبارزهً طبقاتي و مبارزهً ضد استثماري، انحرافي آشکار از نيازهاي ايران و ايرانيان بود. در جمهوري اسلامي کنوني هم اگر چه استقلال سياسي حاصل شده است، ولي در اين نظام هم تبعيض، تحجرّ و استبداد از ويژگي هاي بارز آنند. بنابراين اگر کسي مي خواهد آثار و عواقب حاکميت نظام کنوني را در عرصه هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي بدرستي نشان دهد، لازم است اين شاخصه ها را ملاک سنجش خود قرار دهد.
مقاومت و مبارزه عليه رژيم، يعني مبارزه براي رفع همهً تبعيضات جنسي، قومي، مذهبي و ايدئولوژيک، براي سکولاريته و جدايي دين از دولت، و براي دموکراسي و حقوق بشر. مبارزه براي تساوي حقوق شهروندان ايران، با هر تعلق قومي، عقيدتي و مذهبي، از مبارزه براي دموکراسي و سکولاريته جدايي نا پذير است. طي دو قرن گذشته، دسيسه هاي استعماري بويژه روس و انگليس در پي دامن زدن به مسائل قومي براي به تعويق انداختن پروژهً استقلال، حاکميت ملي و دموکراسي در ايران بوده اند. امروزه هم بدخواهان ايران در پي ماهي گرفتن از آب گل آلودي هستند که دست پخت رژيمي متحجر، مستبد و تبعيض گراست. آنها، مسائل قومي و قوم گرايان را براي تحت فشار قرار دادن رژيم و اي بسا از هم پاشاندان ايران، علم کرده و هوار مي کشند. بنابراين بسيار مهم است که انديشه ورزان و صاحبان خرد که براي رفع تبعيضات گوناگون، و ايجاد ايراني سکولار، پلورال، فدرال (بومي) و دموکرات، يعني براي ايراني آزاد و آباد، مبارزه مي کنند، صفشان را از دسيسه هاي استعماري و بدخواهان استقلال، تماميت ارضي، حاکميت ملي و دموکراسي و حقوق بشر براي ايران متمايز سازند. چنين رويکردي آنها را ملزم مي سازد تا مبارزات خود را نه فقط عليه تبعيض قومي، بلکه عليه همهً انواع تبعيضات، انواع تحجّر و انواع استبداد سمت و سو و سامان دهند.
قوم گرايي بمراتب بدتر از بنيادگرايي مذهبي است:
اين نظر را بنام "نا آشنا" نوشتم. که بعد فکر کردم بهتر بود با نام و هويت اصليم مي نوشتم. اول ياد آور شده بودم که رهبران ايلي قبايل ترک زبان حدود 900 سال سياه بر ايران حکم راندند و در اين دوران حقوق سايرين، منجمله فارس ها و کردها و بلوچ ها و غيره پايمال شده. ديگر اينکه قرون وسطاي اسلامي نه بدست خلفاي عرب بلکه پس از پايان خلافت بني عباس، بدست ترکان سلجوقي و عثماني رقم خورد. بويژه از وقتي خواجه نظام الملک و بعد هم عثماني ها مدارس را به تدريس علوم صرفاً مذهبي واداشتند و بجاي دانشمند و فيلسوف، علماي خرافاتي و متحجر مذهبي، که پيش از آن بصورت حرفه اي مرسوم نبود، تربيت کردند و تحويل جامعه دادند.
تاريخاً هم در همين خاورميانه مذاهب آمدند تا به جنگ و خونريزي هاي قومي پايان دهند. بالاترين درجه توسعه و تکامل سياسي حکومت قومي در تاريخ، حکومت ملک الطوايفي و موروثي پادشاهي بوده است. آلترناتيو حکومت هاي پادشاهي نيز تاريخا و منطقاً مذهبيون بوده اند. در همين کردستان عراق، اگر داعيهً حکومت محلي بر سر بارزاني و طالباني بزند، بمحض بيرون رفتن سربازان آمريکايي، براي پايان دادن به درگيري هاي ديرين با اعراب و ترک ها و غيره، بايد جاي خود را به آخوندهاي محلي "مام قلي و مام نقي" و رهبران انصار الاسلام بدهند.
آقاي شريعتمداري لطفاً اين نصيحت را آويزهً گوش قرار دهيد! نه در ايران و نه در هيچ کجاي ديگر دنيا نظام فدرالي بدون دموکراسي بوجود نيامده و نخواهد آمد. براي رسيدن به حقوق برابر شهروندي، قومي، مذهبي، و ايدئولوژيک بايد اول به حد اقل هاي دموکراسي و حکومت قانون برآمده از مردم، دست يافت. چرا که در فقدان دموکراسي تندروهاي سياسي در هر سو، تحولات را از روند درست و اصولي خارج مي کنند.
وانگهي، در فرداي دموکراسي، رهبران آن دوران بهتر قادر خواهند بود در مورد چند و چون نظام فدرالي حرف بزنند. مطمئناً اگر چنين تحولي در زمان حيات من و شما اتفاق بيفتد، ما نيز آدم هاي امروز نخواهيم بود و با تجارب و اندوخته هاي بيشتر و بهتري نظر خواهيم داد. فراموش نکنيم که در ايران مدرن، مسئلهً اقوام اسباب سوء استفادهً دشمنان ايران و قدرت هاي خارجي بوده است. آنها که دنبال دموکراسي و حقوق برابرند بايد صف خود را از مزدوران و نوکران اجنبي، دسيسه هاي استعماري، و آنها که براي رسيدن به قدرت و مطامع سياسي شان به حملهً خارجي چشم دوخته اند، جدا سازند.
جناب آقاي شريعتمداري، فراموش نکنيم که تندروهاي قومي، مذهبيون حاکم، و تندروهاي ايدئولوزيک چپ هيچکدام ارق ملي نداشته و ندارند. تندروهاي قومي به دامن کشورهاي خارجي و بويژه کشورهاي همسايه، که خود در مسئلهً تنوع فرهنگي و قومي، وضعي اسفناکتر از ايران داشته اند، و نيز به دامن استعمار روس و انگليس آويختند. مدعيان چپ که نتوانستند با رهبري طبقهً کارگر خيالي در کشور غير صنعتي ايران به انقلاب مورد نظر خود برسند، از آغاز بر آتش درگيري ها و نا آرامي ها و ناهنجاري هاي قومي دميده اند. چپ ايران متأسفانه برخلاف چپ در ترکيه و کشورهاي عربي، ارق ملي نداشته است. تندروهاي مذهبي هم که خود شاهديد از ايران و ايراني، جز آنچه و آنکه به کار ولي فقيه و رسيدن به "امت اسلامي" شان آيد بر نتافته اند و در تخريب مواريث ملي چيزي کم نگذاشته اند. ولي عليرغم اين تمايلات و تحرکات انيراني، ايران با تاريخي بيش از دو هزار سال، ماندگار ترين تمدن منطقه است.
همانطور که لازمهً رسيدن به دموکراسي، عبور از افراط و تفريط هاست، لازمهً رسيدن به حقوق برابر شهروندي، مدني، سياسي و اجتماعي و اقتصادي براي مردم ساکن هر محله و شهر و استان نيز مرزبندي روشنگرانه و اصولي با افراطيون است. يکي از شاخصه هاي اصلي مردم ايران، که مانع اضمحلال آنها در يونانيان، اعراب و مغولان و دول استعماري شده، حس ناسيوناليستي ناشي از هويت فرهنگي سرشار، اصيل و انساني ايران زمين است.
مردم ايران، در انقلاب 57 دست استعمار را از دخالت در امور ايران کوتاه کردند و از آنروز تا امروز تاوان دست پخت افراطيون (قومي، مذهبي و ايدئولوژيک) خود را پرداخته اند.حال شما هم اگر سوء نيتي در بين نيست، بجاي مرحم، بر زخم حاصل از نابخردي ها نمک نپاشيد. بياييد به افق روشن فردايي بهتر و رهايي از تله ها، مرزبندي ها، و خط و نشان کشيدن هاي قومي، مذهبي و ايدئولوژيک بيانديشيم.
لااقل براي ما ها که در خارج از کشوريم و ديده ايم که چطور همين اروپايي ها که بعد از رنساس و جنگ هاي سي ساله بين کاتوليک و پروتستان موسوم به جنگ هاي شمال و جنوب بيش از 500 مليت و قوم و زبان را رديف مي کردند امروزه بسوي وحدت و اتحاد بر اساس موازين دموکراسي و حقوق بشر گرويده اند، بحث مرزکشي قومي جاي شرم دارد. لازم نيست تمام راه را قدم به قدم و طي زمان مشابه اروپاييان طي کنيم، مي شود و بايد ميانبر زد و از درد و رنج هرچه سريعتر کاست. اگر وسع آنرا نداريم، لازم نيست در اين راه پيشقدم شويم.
فروکاستن مطالبات و مبارزات مردم ايران براي حقوق بشر و دموکراسي به برآورده ساختن اميال افراطيون قومي و ايدئولوژيک خطايي مهلک است. چنين کاري نه تنها تلاشها را بي ثمر مي سازد بلکه تمرکز گرايي دولت مرکزي را توجيه و عمر استبداد را طولاني تر مي سازد.
ضمناً نا گفته نماند، بويژه در دوران بعد از جنگ سرد، در کشورهاي چند قومي، اگر حکومت مرکزي از راه مسالمت آميز و داوطلبانه به گذار به دموکراسي تن ندهد، جامعه در پشت درهاي بسته محصور نخواهد ماند و راه خود را از پنجره باز کرده خود را به دنياي مناسبات و ارزشهاي عقب مانده تر پرتاب خواهد کرد. اين تجربه مسئوليت مضاعفي بر دوش همهً ايران دوستان مي گذارد.
در ميان اپوزيسيون، نيز بايد به خاطر سپرد، دليل اصلي ناتواني چپ ايران در معرفي اپوزيسيوني سراسري اين بوده و هست که چپ ايران ناتوان از شناخت ويژگي هاي منحصر بفرد جامعه و ملت ايران، بطور عام، ارق ملي نداشته و ندارد و چپ فارس و چپ آذري و چپ عرب و چپ کرد و غيره راه انداخته است. اپوزيسيوني که مجاهدين خلق تشکيل داده بودند نيز بدليل انحصار طلبي رهبري ايدئولوژيکش از دايرهً اعتبار و قدرت برون افتاده است. مشکلات سياست خارجي رژيم و حضور آمريکا در منطقه هم مزيد بر علت شده است. در اين خلاء، قوم گرايان و بدخواهان ايران فرصت را غنيمت شمرده اند تا از آب گل آلود ماهي بگيرند. با اجازهً آقاي شريعتمداري، بايد به بدخواهان تماميت ارضي و حاکميت ملي ايران گفت اينبار هم اشتباه مي کنند، آنچه به مشامتان رسيده بوي کباب نيست!
پرداخت بهاي گران براي آزادي، درس هاي عميق تري مي طلبد:
فکر مي کنم که بررسي آقاي کشگر مقداري سطحي و جانبدارانه است. روياي رسيدن به حاکميت در شيعه از زمان خلفاي راشدين، بويژه بعد از حضرت علي وجود داشته است. ايدهً حکومت اسلامي و اجراي احکام اسلام هم بويژه از دوران سلجوقيان که خواجه نظام الملک مدارس را به آموختن تنها دروس مذهبي واداشت، در ميان علماي مذهبي رواج يافت و بويژه در دوران خلافت عثماني پي گرفته شد. اينکه در ايران تا زمان انقلاب اسلامي حکومت ديني و شرعي و فقهي روي کار نيامد، عاملش تجدد نبود، بلکه سنت هاي تاريخي ايراني بود که در آن مذهب واسط بين شاه و مردم محسوب مي شده است.
بنابراين، خميني، که بعد از وفات آيت الله بروجردي، از طرف شاه به چيزي گرفته نشد، با اشراف به جايگاه روحانيت در بسيج توده ها، توانست از فرصت بدست آمده استفاده کند، و سخنگوي آن آمال و آرزوهاي ديرينهً شيعه و علماي مذهبي شد تابا بسيج مردم ايدهً حکومت اسلامي خود را به حاکميت برساند.
پس عامل اصلي داخلي انقلاب اسلامي و روي کارآمدن خميني را بايد در استبداد، وابستگي و بي لياقتي شاه دانست. چرا که در فضاي سرکوب مطلق که شاه فراهم کرده بود امکان فعاليت آزادانهً سياسي و يا حتا تنوير افکار عمومي وجود نداشت که جريان روشنفکري در آن نقشي ايفا کند.
دوماً، تمامي جنبش هاي روشنفکري دوران جنگ سرد متأثر از جنبش چپ بودند. در ايران ما بدليل اشتباهات حزب توده در وابستگي به شوروي، دامن زدن به تجزيهً قومي کشور، و تمرکز بر مبارزات ضد امپرياليستي و ضد آمريکايي بجاي طلب آزادي و دموکراسي و حقوق بشر، اين جنبش چپ، منبعث و يا متأثر از حزب توده اعتبار خود را نزد افکار عمومي بويژه قشر متوسط و نمايندگان فکري آن، از دست داده بود.
جريانات چريکي چپ نيز پيش از اينکه به لحاظ سياسي بالغ شوند و جاي پايي در جامعه پيدا کنند اول توسط شاه و بعدهم توسط خميني سرکوب شدند.
جبههً ملي و نهضت آزادي هم در خميني بيش از آنکه بدنبال آزادي باشند، بدنبال کوتاه کردن دست استعمار از کشور بودند.
آنچه که روشنفکران چپ و مليون و نهضت آزادي را به حمايت از خميني واداشت ديکتاتوري و وابستگي مفرط شاه بود. آنها بدرستي فکر مي کردند که بجز قدرت بسيج روحانيت، هيچکس قادر نبود دست استعمار و ديکتاتور هاي وابستهً آنرا از ايران کوتاه کند. خميني هم بيش از آنکه مخالف وجه استبدادي شاه باشد، مخالف وجه استعماري و وابستگي او بود. در چنين فضايي، عمدهً روشنفکران آنروزگار، بين بد و بدتر، به خيال خود بد را انتخاب کردند.
آنروز هيچ کس گمان نمي کرد که خميني وقتي به قدرت برسد، در قساوت و بي رحمي و کشتار و شکنجه و مخالفت با آزادي ها از شاه سبقت خواهد گرفت. در ايران،اگرچه برخي از آخوندها در زمان صفويان، در جريان جنگ ايران و روس، و در انقلاب مشروطيت اشتباه کرده بودند ولي حکومت نکرده بودند که ايران و مردم ايران حکومت اسلامي مدّ نظر آنان را تجربه کرده باشند.
اينست که فکر مي کنم، اگر کوتاه کردن دست استعمار از مطالبات ملت ايران بود، روي کار آمدن روحانيت شيعه نيز در تقدير اين ملت بوده است. بياد بياوريم که استعمار انگليس براي انتقام گيري از نهضت استقلال طلبي مردم ايران، در فاصلهً دو جنگ جهاني با ايجاد قحطي مصنوعي چند ميليون از ايرانيان را از ميان بردند. براي ناکام گذاردن انقلاب مشروطه، در توافقي با روسها ايران را از شمال و جنوب اشغال کردند. و بعد با کودتا رضاشاه و محمد رضا شاه را به تخت نشاندند. در يک نگاه کلي تر اين استعمار و ديکتاتوري وابسته اش بود که با بستن همهً راههاي ممکن مردم ايران را به بيراهه کشاند.
نکتهً ديگري که حائز اهميت است و روشنفکران سرسپرده به ايدئولوژي هاي وارداتي مدرن از درک آن عاجزند، درک ميزان هويت طلبي ملي و ميهن پرستي ايرانيان است. ايرانيان، در پيشينهً تاريخي خود، در يونانيان، در اعراب، و در مغولان حل و ذوب نشدند. بلکه بر عکس، اين آنها بودند که از کياست و سياست و هنر و صنعت و تجارت و خرد مداري ايرانيان بهره مي جستند. بقول آن خليفهً عباسي که گفته بود، "ايرانيان بيش از هزار سال سابقهً حکومت دارند و براي يک روز هم بما محتاج نيستند، حال آنکه ما قريب دو قرن است بر آنها حکومت مي کنيم و يک لحظه هم بدون آنها قادر به ادارهً حکومت نيستيم". (از ژورنال "The Muslim World" شمارهً اول سال 1960، مقاله the Age of Chaliphs صفحهً 29) آنها براي برقراري حاکميت ملي از وجه ناسيوناليستي حکومت پهلوي دفاع کردند و با همين انگيزه در جنگ ايران و عراق، هرچند خميني براي رسيدن به اهداف مذهبي، بر ادامهً آن اصرار ورزيد، بين خميني و صدام خميني را حمايت کردند. يعني که ايرانيان، برخلاف تصورات و معيارهاي روشنفکران متأثر از ايدئولوژي هاي وارداتي، براي حفظ مام ميهن، تن به هر خاري و ذلتي داده، استبداد داخلي را بر استعمار خارجي ترجيح داده اند. بنابراين فکر مي کنم، روشنفکران رفوزه آنهايي بوده اند که مدينهً فاضلهً خود را در مسکو، و پکن و لندن و واشنگتن مي جسته اند و از شناخت تاريخ، هويت و آمال و مطالبات مردم ايران بي خبر بوده اند.
ديگر اينکه فکر مي کنم، بعد از کوتاه کردن دست استعمار از ايران، ملت ايران براي روي پاي خود ايستادن و لايق آزادي و دموکراسي شدن بايد بها مي پرداخت. بهاي پرداخته شده ما فوق تصور و سنگين، و بهاي بي خردي همهً ما، بوده است، بنابراين درسهايي که از اين تجربهً نا بخردي هاي خودمان مي گيريم بايد متقابلاً گرانبها و کارآمد باشند. رويکردهاي جانبدارانه و سطحي شايستهً اين مقطع از رشد جامعهً روشنفکري و مردم ايران نيست.
لينک مقالات نقد شده:
مقالهً آقاي "انقلاب اسلامي و کارنامهً ردي روشنفکري" از آقاي علي کشگر: http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-50385
مقالهً "گامي بسوي تمرکز زدايي دموکراتيک ايران" از آقاي حسن شريعتمداري: http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-50138
مقالهً "ايران سرزمين بحران ها و تفاوتها" از آقاي حسين لاجوردي: http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-50064

نظري بر نظرات چند صاحب نظر

آنچه در اين نوشته مي خوانيد، خلاصهً گزيدهً چند نظر بر مقالاتي است که در سايت ايران گلوبال به چاپ رسيده اند. براي پرهيز از طولاني شدن موضوع و يا فردي شدن مطلب، از آوردن عنوان مقالات و نام نويسندگان محترم آنها پرهيز شده است. جا دارد در همينجا از ابتکار گردانندگان سايت هاي فارسي زبان که مثل ايران گلوبال، نظر خوانندگانشان را به چاپ مي رسانند، تقدير نموده و ديگران را به فراگير ساختن اين سنت سازندهً نقد پذيري ترغيب نمايم.

مبارزان سنتي، بهايي سنگين و تجربه اي ناکام
متاًسفانه يکي از مصائب ملک و ملت ايران اين است که وقتي موازين و چهارچوب هاي مبارزاتي گذشته اعتبار خود را از دست مي دهند، پرنسيب هاي اخلاقي مبارزان و هواداران مبارزات سنتي نيز فرومي ريزند. اغلب رهبران و هواداران مبارزات سنتي، در مواجهه با منتقدين خود سعي مي کنند با سفسطه بازي و آسمان و ريسمان بهم بافتن نظر منتقد و يا مخالف خود را تخطئه کنند. چنين افرادي ادراکات خود را اسير احساسات خود نموده، فقط سرخود و آدم هاي نا آگاه و نا بالغ را مي توانند شيره بمالند. آنها در اين روش تا آنجا پيش مي روند که ناکامي هايشان در مبارزه با دشمنانشان را به منتقدينشان نسبت مي دهند. حال آنکه بهتر بود سخنان هرچند تلخ و گوشخراش منتقدين را بگوش جان بشنوند، چرا که براي گشودن راه آينده از نقد گذشته و حال گريزي نيست.
مجاهدين زماني مي توانند انرژي و پتانسيل خود را در مسير تحقق آزادي و دموکراسي در ايران بکار گيرند که از مبارزهً ايدئولوژيک (مرسوم دوران جنگ سرد) رهبري ايدئولوژيک و انقلاب ايدئولوژيک کوتاه آمده، و به راه و روش پذيرفتني در شرايط امروز، يعني ساري و جاري کردن سازو کار دموکراتيک در مناسبات دروني و بيروني خود همّت گمارند. نقد گذشته، چه در برداشت هاي ايدئولوژيک، چه در اصول و مباني استراتژيک، و چه در تاکتيک هاي مبارزاتي، آنهم توسط خود مجاهدين، بي گمان به ارتقاء سطح آگاهي و جنبش عمومي مردم ايران کمک غير قابل انکاري خواهد کرد و خونها و ايثارگري هاي بي شمار مردم ايران، در حمايت از آنها هدر نخواهد رفت. در غير اينصورت، مانند همهً سيستمهاي ايدئولوژيک دوران جنگ سرد، از فروپاشي همه چيز و همه کس گريزي نخواهند داشت. براي اينکار انتظاري نيست که رهبران فعلي، که ذهنيت، و شخصيت و منش و روش آنها در آن شرايط شکل گرفته و انسجام و استحکام يافته، حتا اگر بخواهند، اساساً قادر باشند تن به چنين تحولي بدهند. ساز و کار دموکراسي از آنرو قابل انطباق با تحولات و تغييرات است که افراد نيز بطور دوره اي جابجا مي شوند. حاملان تغيير تنها مي توانند افراد جديدي باشند که ناگزير نباشند از انقلاب ايدئولوژيک مسعود و مريم عبور کنند، بلکه تابع اصول مبارزاتي حاکم بر شرايط کنوني، و برآمده از الزامات و ادراکات و نيازهاي متفاوت نسل امروز باشند. چنين کاري براي آنها که خود را متولي و قيم و شبان و پيشتاز مردم ايران مي پندارند، ساده نيست. ولي هر فرد سياسي و دموکرات مي تواند و بايد از آن استقبال کند.
مسعود از روز نخست مجاهدين را به راه خطا برده و باعث شده که نتيجهً مبارزات آنان باعث بالا کشيدن افراطي ترين شق بنيادگرايي در ايران گردد، بالاکشيدن احمدي نژاد و کنسرت قاتلان هيأت دولت او تنها به برکت دشمني مثل مجاهدين و رهبري مسعود امکان پذير شد، چرا که آنها در مبارزه با مجاهدين بود که ارتقاء مقام و منزلت و شوکت و قدرت يافتند... اي کاش سياست براي مسعود هم راه گشودن و قدم برداشتن در دنياي احتمالات بود و نه مبارزهً هست و نيست براي تحقق آرمانهايي که ممکن است خود اساساً "زميني و هست" شدني نباشند.
ايکاش مسعود، تلاش هاي همه جانبه اش، براي گردآوردن همهً نيروها، بمنظور مقابله با بنيادگرايي مذهبي را در ايران بکار مي گرفت و با سياست ورزي و همگامي با ساير نيروها و شخصيت هاي سياسي سکولار، ملي، ليبرال، چپ، دموکرات واقليت هاي ايران، جلوي سيل بنيانکن بنيادگرايي را در ايران سد مي کرد. ولي آنروزها براي مسعود در ايران، اتوريتهً مجاهدين هدف بود و مهار بنيادگرايي مذهبي، وسيله!!! و اينچنين مجاهديني که همه چيزشان را به پاي آرمانشان گذاشته بودند، قرباني توهمات، ، خود بزرگ بيني ها، کم تجربگي ها و محاسبات پيوسته غلط رهبران جوان و جوياي نام خود، بويژه مسعود، شدند.
در مسائل منطقه اي هم، هرچه فضاي تقابل افراط و تفريط از ميان برداشته شود، بستر دخالت و نفوذ نظام ولايت فقيه کمتر مي شود. اگر اسرائيل به صلح با اعراب تن بدهد، بهانهً دخالت و سرمايه گذاري بر روي تندروهاي اسلامي از جمهوري اسلامي سلب مي شود. همانطور که با عقب نشيني اسرائيل از لبنان، حزب الله ناچار شده است وارد سازو کار مبارزهً سياسي با ساير نيروهاي لبناني شود و به قانون اساسي و مصالح ملک و ملت لبنان گردن نهد.
امروز هم اگر راهي بسوي آزادي، دموکراسي و حقوق بشر در ايران متصور باشد، خارج از چهارچوب فکري، نظري، سازماني و استراتژيک مبارزان و اپوزيسيون سنتي رژيم مي گذرد. منظور از اپوزيسيون سنتي همان مبارزان ايدئولوژيکي مي باشد که هنوز مانند فضاي دوقطبي جنگ سرد، صحنهً سياست ايران را همانگونه دوقطبي فرض کرده، تصوير مي کنند و مي پسندند. بي شک، چنين اپوزيسيون براندازي! بقاي رژيم را بيشتر تضمين مي کند. فکر مي کنم، در فضاي بين المللي و منطقه اي کنوني، جامعهً ايران به هيچ وجه توان و پتانسيل انقلابي ديگر را ندارد. يا در اثر طغيان دروني و حملهً بيروني از هم مي پاشد و يا از مسير مسالمت آميز و مدني به دموکراسي تن مي دهد. حال مسعود و مجاهدين مي خواهند آتش بيار کدام معرکه باشند؟
در مورد ضرورت حمايت کشورهاي خارجي از اپوزيسيون دموکراسي خواه رژيم جاي شکي نيست، امّا، تأثير و کارکرد حمايت کشورهاي خارجي از مخالفين رژيم به درستي استراتژي اتخاذ شده از طرف مخالفين بستگي تام دارد. تا اينگونه حمايت ها در ظرف استراتژيک درستي (در راستاي مقاومت مدني داخل کشور) کاناليزه نشود، آن حمايت ها راه به جايي نمي برند و حاميان آنچناني نيز پس از مدتي مي آيند و مي روند و يا سرخورده مي شوند. استراتژي درست مبارزاتي که امروزه در داخل کشور و بويژه توسط دانشجويان، زنان، کارگران، فرهنگيان، رانندگان شرکت واحد، و ساير تشکل هاي مدني دنبال مي شود، مقاومت مدنيست و نه مسلحانه. اين شيوهً مبارزاتي بعنوان کارآترين و موثرترين شيوه براي رسيدن به دموکراسي پلورال و فدرال و سکولار، آنهم بدنبال ناکامي روش هاي پيشين منجلمه جنگ هاي چريگي و آزاديبخش و غيره، در ايران راه خود را باز کرده و براي رسيدن به آزادي و دموکراسي از آن گريزي نيست. در اتخاد اين روش اساساً بحث تسليم و تبليغ استبداد نيست. بلکه بحث نقد گذشته براي قدم زدن در راه روشن تري بسوي آينده است.
با فرضيهً همنشين بهار مبني بر اينکه "صحنه‌گردانِ اصلیِ انقلاب، فقط مردم بپاخاسته ایران بود... بقيه اش همه معلول بود و نه علت اصلي انقلاب" چه بلحاظ فتي و چه از نظر سياسي موافق نيستم. فکر مي کنم برداشت ايشان هم از مردم بپاخواسته و هم رابطهً علت و معلولي تحولات سياسي بسيارعوام پسندانه و ساده سازانه است. حال آنکه از ايشان انتظار مي رود که بقول خودشان "همه چيز را از همه چيز تفکيک کنند."
نگارنده چند سالي جوانتر از ايشان و متعلق به نسليست که با انقلاب به ميدان آمد و زمانيکه برادران و رفقايي مثل همنشين بهار درزندان بودند، در بيرون از نزديک با صحنه گردانان به صحنه آوردن مردم همنشين شده بود. بياد دارم که سالهاي ۱۳۵۶و اوايل ۵٧ تعداد افرادي (عمدتا دانشجو و دانش آموز) که ريسک فعاليت سياسي را پذيرا مي شدند، انگشت شمار بود. روحانيوني که حاضر مي شدند چنين ريسکي بپذيرند نيز بسا کمتر از تعداد دانشجويان، و به اصطلاح تک و توک بودند. در همان اصفهان آيت الله طاهري در مسجد حسين آباد بعد از نماز جماعت تفسير قرآن خودش را داشت و فعالان دانش آموزي و دانشجويي دور ايشان حلقه مي زدند. بايد اعتراف کرد که اين فعالان سياسي جوان، که بعداً عمدتاً هواداران سازمان هاي سياسي مثل مجاهدين و چپ ها شدند، بودند که روحانيت را به ميدان آوردند. گر آخوندها عموماً خودشان شهامت و درک و فهمي از اين قضايا نداشتند. نگارنده که خود سال اول و دوم دبيرستان بود و با آن عناصر پيشتاز دم خور شده بود! مي شود حدس زد که درک و شعور سياسي ما از آزادي و انقلاب و سياست و تاريخ چقدر مي توانست باشد. فقط شاه را نمي خواستيم، بعدش چه بود معلوم نبود... همه اش توهم و شعر و شعار، و نه شعور و آگاهي...فکر مي کرديم بهشت اسلامي و يا سوسياليسم خواهد آمد..."ديو چو بيرون رود فرشته در آيد".
فرض کنيد اگر رژيم شاه مي خواست حتا اوايل سال 1357 دست به سرکوب و کودتا بزند، يک هزارم آنچه سه سال بعد، در سي خرداد سال شصت، توسط جمهوري اسلامي دستگير و شکنجه و اعدام شدند، لازم نبود. با دستگيري تعداد انگشت شماري در هر شهر، آنهم دانش آموزان و دانشجويان فعال، که شناخته شده هم بودند، انقلاب مهار شده بود. اولين نتيجه اي که مي خواهم بگيرم اين بود که رژيم شاه، تحت تأثير تبليغات غرب، تنها از کمونيست ها مي ترسيد. او، هم از اين موضع و هم بلحاظ تاريخي روحانيت شيعه را، به چيزي نمي گرفت و يا در کنار خود مي ديد. دوم اينکه شاه همانطور که بدست متفقين و بعد با کودتايي انگليسي آمريکايي بر تخت مانده بود، تقدير خود را بدست آنان سپرده بود. بنابراين، چون آنها چون ماندنش را بهر دليل، مفيد فايده نديدند، خودش نيز به تقدير اربابانش تن داد.
سياسيون غرب و آمريکا، در آنزمان، براي ايران دموکراسي و پيشرفت و ترقي آرزو نمي کردند که در انقلاب ايران سر در گم و کلافه شوند. آنها براي در اختيار داشتن نفت و بازار ايران و منطقه مي خواستند که ايران به دامن کمونيسم و بلوک شرق در نغلطد، که اين خواسته شان بدليل اين خصيصهً روحانيت در ضديت با کمونيسم برآورده مي شد. از همنشين بهار انتظار نيست که توقع داشته باشد بسياري از برنامه هايي که کشورهايي مثل آمريکا و يا حتا ايران امروز، توسط سازمانهاي اطلاعاتي و جاسوسي خود به پيش مي برند، بشود از زبان سياسيون و مقامات اين کشور ها بطور رسمي شنيد. سازمان هاي اطلاعاتي و استراتژيست هاي غرب و آمريکا بعد از تجربهً جمال عبد الناصر، مصدق و بعثي ها در خاورميانه به اين نتيجه رسيده بودند که اسلاميون بهترين گزينهً آنان براي دفع کمونيسم و ملي گرايي در کشورهاي مسلمان منطقه اند. بهمين دليل جنبش هاي مذهبي مثل اخوان المسلمين و روحانيت شيعهً ايران را حمايت کردند. همنشين بهار حتما با اين فرضيه که بسيار درست تر، مدلل تر، سياسي تر و عاقلانه تر مي نمايد آشناست. بويژه کتاب "بازي هاي شيطاني نوشتهً رابرت دريفوس" که توده اي ها از آن استقبال کرده اند. (معلوم نيست که آنها با علم به اين موضوع چرا بدام خميني افتادند!!!)
نکتهً ديگر اينکه براي يک رويداد بنيادي مثل انقلاب که ابعاد گوناگوني دارد و علت و معلول هاي بسياري دست بدست هم مي دهند تا يک برآيندي شکل بگيرد، فقط يک علت را عمده کردن درست نيست. وقتي مي گوييم علت اصلي، يعني آنکه پايه اي تر، ريشه اي تر، حساب شده تر و آگاهانه تر و برنامه ريزي شده تر باشد. گفتيم که به صحنه آمدن مردم که هيچ کدام از اين خصوصيات را نداشت چطور مي توانست علت اصلي باشد؟!!! برهمهً ما بازماندگان نسل انقلاب لازم است تا پيش فرضهاي نا پختهً دوران جواني را با نگاهي نقادانه مورد وارسي مجدد قرار دهيم. و گر نه تا پيش فرضها همان باشند، نتيجه اش همين خواهد بود.
اصلاح طلبي مسالمت آميز و يا سرنگوني طلبي قهرآميز؟
براي بسياري از هواداران و پشتيبانان اپوزيسيون سنتي مشاهدهً اين واقعيت که جاي پوزيسيون (اصلاح طلبان حکومتي) به اپوزيسيون تغيير يابد، قابل درک و پذيرفتني نيست. ولي خوب است از خود بپرسيم چرا رژيمي که قرار بود سه ماه و شش ماهه سرنگون شود اکنون سي ساله شده است؟ آنچه در اين سي ساله بر سر مواضع و نيروهاي اپوزيسيون آمده لابد بر اساس تحليل هاي غلط، و برداشت هاي متضاد، واهي، اتوپيايي و شعر و شعارگونه بوده است.

رژيم در کل و جزء آن از آغاز يک رژيم يک دست نبوده است. گرايشات گوناگون، با تمايلات گوناگون در آن حضور داشته اند و اين يکي از عوامل عمدهً پايداري و ماندگاري آن در مقابل اپوزيسيوني است که نه در درون و نه در بيرون خود ظرفيت تحمل تنوع فکري و سياسي را نداشته و بر همين سياق سعي کرده رژيم را يک دست تلقي کند تا تماميت رژيم را بالکل نفي کند. نتيجهً بلافصل اين سر در برف کردن ابلهانه هم اين بوده که خودش نفي شده و امروزه در مبارزات مدني و سياسي داخل و خارج از کشور به چيزي گرفته نمي شود.

وانگهي، اگر آن مبارزات و خونهاي اين سي ساله براي آزادي و استقلال و دموکراسي بوده اند، بايد از روي آوردن امثال باقي و حجاريان و عبدي به جبههً آزادي و دموکراسي استقبال و استفاده کرد. چطور است که اگر امثال همين افراد به اپوزيسيون سنتي مي پيوستند گناهشان بخشوده بود ولي حال که خود به اپوزيسيون دموکراسي طلب متحول شده اند، لابد جا را بر ديگران تنگ کرده اند وغير قابل تحملند!!! منظور اصلاً ناديده گرفتن افکار و اعمال گذشتهً آنان نيست، براي گرفتن تجربهً بدرد بخور به معيارهاي درست بايد متوسل شد. و گرنه بقول عبدالله نوري "آنها در خوبيها از شما سبقت خواهند گرفت". پس جا دارد همگي بخود بياييم و تلاش کنيم که در کسب و پي گيري معيار هاي آزادي، دموکراسي و حقوق بشر از مخالفينمان سبقت بگيريم، چرا که اگر جز اين باشد، آنگاه صاحبان خونهاي ريخته شده، از رهبران مادام العمر اپوزيسيون حساب خواهند خواست که چرا دکان خونفروشي راه انداختيد و درسي نياموختيد، تا قاتلين و شکنجه گرانمان دگرگون شده و اهداف و آمالهايمان را بهتر از شما نمايندگي کنند...

درستي و نا درستي افکار و نيات و ايده ها را بايد در عمل سنجيد. براي يک عنصر سياسي مدعي آگاهي و مسئوليت اجتماعي اساساً پذيرفته نيست که با معيار واهي حق و باطل مذهبي و ايدئولوژيک، و حسين و يزيد کردن به صف بندي سياسي بپردازد... اگر اين معيار ها را حذف کنيم، دست آورد آن استراتژي هاي کوته بينانه و تماميت خواهانه سي سال گذشته تا کنون چه بوده است. آن استراتژي ها از هوا که نيامده اند، از ايدئولوژيي نشات گرفته اند که اگر استراتژي ها پر هزينه و مخرب و خونبار بوده اند، لابد آن ايدئولوژي هم وهم و آگاهي کاذب است، و آن انقلاب برآمده از آن ايدئولوژي و ثمراتش دردي از جايي دوا نمي کنند... بايد از آسمانها به زمين آمد، مجاهدين را زميني کرد، مناسبات دروني سازمان را به رهبري جمعي که با انتخابات آزاد و دوره اي برگزيده شوند برگرداند... مسعود و افکار و داده هايش را بعنوان تجربه اي از ناپختگي دوران نابالغي جنبش هاي اتوپيايي-سياسي در ايران به بايگاني تاريخ سپرد.

اي کاش مجاهدين هم از ساز و کار دموکراتيک تري استفاده مي کردند تا در درون آنها جناحهاي معتدل تر جايي مي يافتند و امثال حجاريان و باقي و عبدي از درونشان هم سر بر مي آوردند و راه برون رفتي برايشان مي يافتند! نه اينکه هرکس از مجاهدين کنده شود، بجاي اينکه منتقد آنها و مدعي اصلاح و رفرم آنها شود، تمام همّ و غمّ خود را صرف ريشه کني آنها نمايد.
هرچقدر که مبارزات مردم ايران براي دموکراسي و حقوق بشر از قهر و خشونت بيشتر فاصله بگيرد و به روشهاي مقاومت مردمي و مدني مزين تر گردد، بهمان ميزان افکار عمومي و گرايشات روشنفکري از آمران و عاملان قتلها و شکنجه و سرکوب بيزارتر و مبرا تر خواهد شد. به عبارتي درجهً منفوريت از قاتلان و شکنجه گران به ميزان جا افتادن مقاومت مدني بستگي تام دارد. و گرنه تا زماني که حرف آخر را گلوله بزند، عزيزترين ها در هر طيف، خشن ترين ها خواهند بود.

حال فرض کنيد اگر کسي خودش، بهر دليل، مدعي و مدافع راه حل هاي قهر آميز باشد و آمران و عاملان قهر و خشونت پروده شده در طيف مقابل را افشا و محکوم کند، در عمل بدنبال چيست و چه نتيجه اي از اين کارش عايد خواهد شد؟ بديهيست تا زمانيکه آسياب بر همين محور خشونت و قهر بچرخد، قاتلان و شکنجه گران مستمراً بازتوليد خواهند شد. افشاگري هاي هرکدام عليه ديگري هدفي جز جذب نيروي بيشتر براي غلبه بر ديگري، آنهم از روش قهر و خشونت بيشتر، نميتواند باشد. در نتيجهً چنين رويکرد غلطي بود که آن استراتژيي که بقول مسعود (قرار بود) خميني را از ماه به چاه پايين کشد، ارکستري از شقي ترين، بيرحم ترين، رذل ترين، و در نتيجه قاتل ترين و و خونريزترين ها را، در درون حاکميت بالا کشاند. کما اينکه متقابلاً انبوهي از بالاترين سرمايه هاي فکري و معنوي مردم ايران را يا روانهً گورستانها ساخت و يا مجبور از مهاجرت نمود. يعني که، تا آن علت را از اين معلول جدا نکنيم، تا اين پيوند را نفهميم و جا نياندازيم، آن چرخهً خشونت کما في ااسابق بکار خود ادامه خواهد داد و خون، و رنج و شکنج بيشتري خواهد طلبيد.

بنظر نگارنده، يکي از عوامل اصلي پيروزي اعراب بر ايرانيان، کما اينکه غلبهً تندروهاي مذهبي بر نيروهاي سياسي ايران منجمله مجاهدين، اعمال قهر و خشونت و قساوت بيشتر آنان بوده است. بنابراين تا زمانيکه قهر و خشونت حرف اول را بزند، نيروهاي سياسي غير دموکرات، انيراني و ارتجاعي برندهً نهايي چنين تقابلي خواهند بود. متقابلاً مقامت مدني برنده ترين و کارآترين استراتژي براي از کار انداختن ماشين قهر و خشونت و حکومت مبتني برآنست.

رويکرد سالهاي اخير مجاهدين در کنار نهادن مبارزهً مسلحانه، جاي استقبال دارد و مغتنم است. بهمين اعتبار است که رو شدن دست شکنجه گران و آمران و عاملان قتلها با استقبال گرايشات روشنفکري در درون سازمان و نيز افکار عمومي مواجه مي گردد.

در دنياي سياست هيچ گروه سياسي و يا ملتي داوطلبانه به دموکراسي روي نياورده است؛ نخست همهً راههاي قهرآميز پيموده شده، ليست شهدا و قاتلان بسياري رديف شده اند تا هم روشنفکران، هم مردم و نيروهاي سياسي نهايتا مجبور شده اند که ساز و کار غير خشونت و مدني مبتني بردموکراسي و حقوق بشر را برگزينند.

طبقات محروم، اقليت هاو اقشار مورد ستم هميشه از راه حلهاي انقلابي استقبال کرده اند، کما اينکه طبقات حاکمه، مرتجعين و سرمايه داران نيز خودکامه و مستبد بوده و هستند. آنچه اين دو طيف را به گردن نهادن به سازوکار حل اختلافات از راه هاي غير خشونت و مسالمت آميز قانوني کشانده، رشد طبقهً متوسط است که از راههاي کم هزينه تر و نتيجه بخش تر استقبال مي کند. بهمين دليل گفته مي شود که دموکراسي راه حل مطلوب نه انقلابيون و نه مرتجعين و سرمايه داران است، بلکه کم هزينه ترين راه رسيدن به صلح و ثبات و توسعه در جامعه ايست که به اعتدال سياسي، اقتصادي و اجتماعي رسيده باشد.


جايگاه تعلقات قومي، مذهبي و ايدئولوژيک در نظام دموکراسي کجاست؟

مشکل عمدهً برخي از فعالين سياسي چپ و قوم گرا! (که از خير طبقهً کارگر گذشته به مسئلهً اقوام چسبيده اند) که درميان فعالان سياسي و ايدئولوژيک ما کم نيستند، "خرده علم" گرايي است. يعني مفاهيم و واژه ها را به نفع ايده ها و ايده آلهاي سياسي مصادره کردن و نتيجه گيري ناقص گرفتن و همانطور که متاسفانه در ايران اتفاق مي افتد بعد از پرداخت بهاي گران به اشتباه بودن آن پي بردن.
دوستاني که مقالاتم را دنبال کرده اند ملاحظه کرده اند که برخلاف برداشت و نظرگاههاي ماترياليستي که بر مبارزات طبقاتي صرف اصرار مي ورزند و يا نژاد پرستاني که با سوء استفاده از نظريهً داروين به تنازع نژادي و برتري قومي (شوونيسم) متوسل مي شوند، به روش ابن خلدون، يعني بر رشد "عصبيه" بقول او، يعني تکامل همه جانبهً فکري، فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي تاکيد ورزيده ام. در اين روش تمدن هاي بشري از چهار مرحلهً عمده (ايل و عشيره و طايفه، قوم و نژاد، مذهب، و ايدئولوژي) عبور کرده تا به دوران ورود به دموکراسي دولت - ملت هاي کنوني رسيده اند. بعد از حدود پنج هزار سال نظام هاي سياسي قومي (که بويژه در بين النهرين شکوفا شدند و بجان هم افتادند) اين مذهب بود که طوايف و عشاير و قبيله ها و اقوام مختلف را زير چتر وحدت ديني يکجا جمع کرد و منجر به تشکيل امپراطوري هاي مذهبي زرتشتي و بدنبالش اسلامي در اين سو و مسيحي در غرب گرديد. امپراطوري هاي مذهبي توانستند با ايجاد وحدت اقوام، بزرگترين و ماندگارترين امپراطوري هاي جهاني را- البته در شرايط قرون وسطايي - بوجود آورند. که با رنسانس، انقلابهاي صنعتي و فرانسه، ورود ايدئولوژي هاي جديد منجر به پيدايش گرايش ها و تشکل هاي سياسي جديد گرديد. در جنگ جهاني اول پنج امپراطوري مذهبي از هم پاشيدند، در جنگ جهاني دوم مدعيان امپراطوري مبتني بر نژاد و قوم (نازيسم و فاشيسم، و يا بقول برخي از قوم گرايان بومي، شوونيسم) از سرراه برداشته شدند و دوران جنگ سرد بين دو امپراطوري ايدئولوژيک سوسياليستي و سرمايه داري آغاز شد. پايان جنگ سرد، آغاز گر دوران گذار به جهاني شدن دموکراسي و حقوق بشر است نه بازگشت به نظام هاي مبتني بر تبعيض قبيله و قوم و نژاد و مذهب و ايدئولوژي. در نظام دموکراسي تمام شهروندان مملکت برغم هر تعلق فکري، جنسيتي، نژادي، مذهبي و ايدئولوژيک از حقوق برابر، در برخورداري از امکانات و فرصت ها براي رقم زدن سرنوشت خود و جامعه شان برخوردارند. و آن تنوعات و تعلقات، نه اسبات اختلاف و نزاع و کشمکش، بلکه مايهً رقابت هاي سازنده براي پيشرفت و سازندگي و ترقي اند. پس تعريف آنها که با ترکيب خرده اي از برداشت مارکسيسي (تحليل طبقاتي) و خرده اي از دستگاه داروينينسم (قوم و نژاد محوري) و بخشي از دستگاه نظري ابن خلدون (نظام هاي اجتماعي) مي خواهند به نتايج يکجانبه برسند، اشتباه و خلط مبحث است که لاجرم به نتايج اشتباه و بي پايه مي انجامد. حتا کشورهاي استقلال يافته مشتق از شوروي سابق از قوم به ملت نرسيدند. آنها از نظام ايدئولوژيک مبتني بر معيارها و مصاديق و روش هاي غلط، دو مرحلهً تاريخي به عقب پرتاب شده و پس از خونريزي هاي دروني بسيار در شرق اروپا) نهايتاً با دخالت غرب، آمريکا و سازمان ملل به صورت کشورهاي مستقل و کوجکي در آمدند که مجبورند براي سرپا ايستادن به روسيه، آمريکا و يا اروپا بياويزند. مطمئناً برغم شمار انگشت شماري افراد تند رو که دل در گروي کمک کشورهاي خارجي دارند، گروههاي سياسي مسئول بومي ايران، و نيز شخصيت هاي اهل فکر و خير خواه ايراني از هر قوميت و مذهب و ايدئولوژي، خواستار چنين الگويي نبوده و نخواهند بود.
در ايران کنوني، بدليل رشد فکري جامعه، بويژه نسل جوان، و نيز تجارب ناکامي هاي خرده علم گرايان ايدئولوژيک بازمانده از دوران جنگ سرد، بعلاوه، ناکامي يک جانبه گري مدرنيسم پهلوي و اسلاميسم آخوندي، سير تحولات رو به دموکراسي مي رود و نه بازگشت به مناسبات قومي بيش از دوهزار سال پيش از امپراطوري هاي مذهبي در ايران. بستر حل همهً اين مطالبات نيز نظام دموکراسي، پلورال، فدرال (بومي) و سکولار (جدايي دين از دولت) است.
ستم جمهوري اسلامي کنوني حد و اندازه ندارد و محدود به مثلاً کارگران و زنان و دانشجويان، و يا اقليت هاي قومي (فارس و غير فارس) و يا مذهبي (مسلمان و غير مسلمان، و يا شيعه و غير شيعه) و يا ايدئولوژيک (اصلاح طلب، سرنگوني طلب و انحصار طلبان) نيست. اين رژيم شعارش "مرگ بر ضد ولايت فقيه" است، يعني هرکس با ولايت فقيه نيست دشمن آنان محسوب مي شود. روشن است که مخالفان اين رژيم نيز بي شمارند، سنتي و مدرن، ليبرال و سوسيال، مسلمان شيعه و سني، صوفي و مسيحي و زرتشتي و يهودي همه را شامل مي شوند. همانطور که هواداران اين رژيم مي توانند افراد جاهل و جاه طلبي از ميان همهً اين گروهها باشند.
گفتمان مطالبه محور بجاي گفتمان انقلابي- ايدئولوژيک تماميت خواه

بيانيهً گفتمان مطالبه محور بيانگر نقطه عطف و چرخشي تاريخي در مبارزهً مردم ايران براي رسيدن به توسعهً پايدار، آزادي، دموکراسي و عدالت اجتماعيست. اين بيانيه بيانگر عبور از گفتمان چپ انقلابي-ايدئولوژي محور، تماميت خواه، و قدرت طلبي است که هر تغيير و تحولي در پي گيري مطالبات مردم را به بعد از بدست گيري قدرت سياسي موکول مي کنند و آنگاه همه چيزشان را در راه رسيدن به قدرت و بزير کشيدن حاکمان فدا و نثار مي کنند. گفتمان مطالبه محور افکار عمومي را بسمت توجه به نيازهاي حياتيشان و ايفاي نقش مفيد تر و آگاهانه تر سوق مي دهد، باعث مي شود تا افراد و طيف ها و طبقات و نيروهاي مختلف جامعه براي پي گيري مطالبات خود متشکل شود و در اين مسير بستر رشد جامعهً مدني را فراهم مي کند. باعث مي شود تا سياسيون خود را با مطالبات مردم تنظيم کنند و نه اينکه برعکس خود را شفيع و شبان و پيشتاز آنان فرض کنند و نهايتاً باعث مي شود تا اين مطالبات از راههاي مسالمت آميز پي گيري شوند. اين گفتمان تمرين دموکراسي و رقابت سالم و سازنده بين نيروها، گرايشات و طيف هاي مختلف جامعه را ممکن ساخته و ارزشهاي دموکراسي را به سياسيون تحميل مي کند، کما اينکه حاکمان را به شفافيت و پاسخگويي بيشتر وا مي دارد.

وجه مشترک فاشيستي رژيم و اپوزيسيون سنتي!

تشبيه فاشيسم مذهبي در ايران و فاشيسم هيتلري قياسي مع الفارغ است!!! صفت فاشيزم مذهبي از آنرو به باند مصباح و دولت احمدي نژاد اطلاق مي گردد که در تماميت خواهي و عدم تحمل مخالف و منتقد شبيه دولت هاي تماميت خواه ايدئولوژيک، بويژه دولت هاي فاشيستي قرن بيستم عمل مي کنند. تا جايي که به تماميت خواهي و عدم تحمل و مدارا برمي گردد، مبارزان سنتي در جنبش چپ و مجاهدين از اين اتهام بري نبوده و نيستند. تند روهاي مذهبي اتفاقاً در اين زمينه از انقلابيون پيشتاز تماميت خواه ياد گرفته اند و اي بسا عقب تر مي نمايند. فاشيست هاي آلماني و يا مذهبي هنوز هيچکدام جرأت نکرده اند به بحث "بود و نبود، و همه چيز و يا هيچ چيز، و يا شعارهايي مثل ايران رجوي رجوي ايران" متوسل شوند، پس تا جايي که به اين صفت فاشيستي برميگردد، جادارد اپوزيسيون نيز خود را از اين اتهام مبرا سازد.
اگر رژيم، مثل هيتلر، خواب و خيال توسعهً ارضي داشت، در جنگ ايران و عراق، آنهم با حمايت هاي غرب و شوروي و اعراب و دخالت آمريکا، در حمايت هاي مادي و تسليحاتي از صدام حسين، (و نه آنطور که آقاي رجوي مدعي مي شد که با ارتش آزاديبخش تنور جنگ را گل گرفته) اين سياست به شکست انجاميد. بعد از آن رژيم هيچ ادعاي ارضي نسبت به همسايگان ايراني نداشته، و براي تأثير گذاري بر بحران هاي منطقه اي، تنها بر روي نيروهاي مذهبي محلي سرمايه گذاري کرده است که اين سياست، چه در حملهً آمريکا عليه عراق و افغانستان، و چه در حملهً اسرائيل به جنوب لبنان و نوار غزه، اتفاقا به کمک رژيم آمده بطوري که اعراب را از افزايش نفوذ رژيم (از نگاه آنان، ايران!) نگران کرده و آمريکا را مجبور کرده که براي تأمين امنيت و ثبات منطقه روي نفوذ جمهوري اسلامي حساب کند. تحليل هاي آب دوغ خياري مسئولين اپوزيسيون سنتي که براي رسيدن به قدرت آسمان و ريسمان بهم مي بافند، تنها خودشان را فريب مي دهد. نيروهاي دموکراسي خواه، که اکنون گفتمان مطالبه محور را جانشين گفتمان انقلابي سرنگوني طلب و ايدئولوژي محور مبارزان سنتي کرده اند، بخوبي واقفند که چطور در بحث سياست خارجي منافع ايران را از مواضع سياسي عليه رژيم مجزا سازند.
چند و چون رابطهً رژيم با آمريکا
براي فهم و درک ميزان قدرت مانور رژيم در رابطه اش با آمريکا بايد اصول مبنايي اين رژيم، و آنچه بنظر ولي فقيه و اصول پايه اي حکومت مورد نظر اصولگرايان مدعي او در جناح متحجريني مثل مصباح و جنتي است را پيوسته بايد مدّ نظر داشت. اين اصول عبارتند از: اول، حفظ نظام، دوم، ايجاد حکومت اسلامي (انحصاري خودشان!)، سوم، تبديل ايران به عنوان الگو و "ام القراي" اسلام و مسلمين. منظور از توليد بمب اتم هم براي اين جماعت، در وحلهً نخست، تضمين امنيت و استمرار و استقرار اين خواب و خيال هاست. بديهي است که هر فرد و نيروي سياسي به اصولي معتقد است. يک حکومت برآمده از مردم در ايران لاجرم اصول زير را جايزين آن انحصار طلبي ها مي سازد : اول، حفظ استقلال و تماميت ارزي ايران، دوم، ايجاد حکومتي مردمي، بقول ابراهام لينکلن از مردم، برآمده از مردم، و براي مردم، حکومتي دموکراسي، پلورال، سکولار، فدرال که بتواند بستر تأمين شرط سوم، يعني تبديل ايران بعنوان الگوي موفقي در آزادي، توسعه و دموکراسي براي ساير مسلمانان را تأمين سازد.
بديهي است که نه غرب و آمريکا، نه ساير کشورهاي اسلامي و نه ايرانيان نمي خواهند و نمي توانند شرايطي را شاهد باشند که رژيم بمب هسته اي را پشتوانهً تحقق روياهاي قرون وسطايي خود سازد. بهمين دليل غرب و آمريکا و کشورهاي منطقه و نيز ايرانيان نمي توانند تسليم زياده خواهي ها و افزون طلبي هاي اصولگرايان انحصار طلب رژيم، براي توسعهً يک رژيم قرون وسطايي گردند.
براي بحساب آمدن در معادلات منطقه اي و بين المللي رژيم ناچارست که در آن اصول بنياديش تجديد نظر کند!!! متقابلاً آمريکا هم بنياداً نمي تواند سرنوشت منطقه را به دست بنيادگرايي اسلامي بسپارد و يا حتا با آنها همکاسه شود. چرا که اصول بنيادي و جنس و ماهيتشان متفاوت است. بنابراين اصلي ترين و آخرين ابزار تعيين تکليف همان زبان تعادل قواست. اينست که براي کاستن از برگ هاي برندهً رژيم در تعادل قواي داخلي، منطقه اي و بين المللي، تحولات بسمت تضعيف و کوتاه کردن دست رژيم در کانون هاي بحران منطقه (فلسطين، لبنان، عراق و افغانستان) شکل مي گيرند، حزب الله و حماس بلحاظ نظامي تضعيف مي شوند تا مهار شوند، حاميان رژيم در عراق هدف مبارزات سياسي و اي بسا نظامي قرار مي کيرند، در افغانستان هم همينطور، تا رژيم را نهايتاً از صدور انقلاب باز دارند و به تن دادن به ديپلماسي براي صلح و ثبات منطقه وادارند. روشن است که رژيم براي صدور بحران و تروريسم و سرکوب داخلي و تطميع و باج خواهي از قدرت هاي منطقه اي و بين المللي شديدا به پول نفت نيازمند است. پس وقتي بدليل بحران اقتصاد جهاني، قيمت نفت کاهش مي يابد، دست رژيم در آن موارد بسته تر مي شود. همزمان، گزينش مقاومت مدني دست رژيم را در سرکوب عريان بسته تر کرده است، سياست هاي تطميع شرکت ها و دولت هاي اروپايي مثل دوران رفسنجاني و خاتمي، ديگر کارآيي خود را از دست داده است... و خلاصه اصولگرايان براي تجديد نظر در اصول بنيادي حکومت تحت فشارند، و شقه شقه شده اند و واقع گرايان و اصلاح طلبان حکومتي براي حفظ نظام، حاصر به تجديد نظر و روز آمد کردن اصول فوق شده اند. اينست که فکر مي کنم سياست چماق و حلوا و يا هويج و چماق براي تغيير رفتار رژيم ثمر مي دهد و رژيم نهايتاً براي حفظ نظامش از هر اصل ديگري، در شرايط ناچاري، عقب نشيني مي کند. عدم يک دست بودن حاکميت به رژيم امکان مي دهد تا در شرايط لزوم تن به چنين تغييري بدهد. بنابراين براي نيروهاي دموکرات و دموکراسي طلب بسيار مهم است که آن اصول بنيادي انحصارطلبانهً اصولگرايان هدف مبارزه قرار گيرد، متقابلاً براي آمريکا هم اهرم هاي قدرت و نفوذ رژيم، که به کار سرکوب، صدورا بحران و تروريسم و يا تهديد و تطميع ديگر قدرت ها مي آيند، خواه نا خواه هدف قرار مي گيرند. در اين ميان نيروهاي دموکراسي طلب نيز بجاست تا اصولي که براي بقا و سعادت ايران و ايراني لازم است را پيوسته مدّ نظر داشته باشند: (حفظ استقلال و آزادي و تماميت ارزي؛ مردمي (دموکرات، پلورال، فدرال، سکولار) کردن حاکميت؛ و نهايتا،ً تبديل ايران به نمونهً موفقي از دموکراسي، توسعه و رفاه و عدالت اجتماعي، تا الگويي سازنده اي براي ديگران، بويژه مسلمانان باشد.

Saturday, January 10, 2009

علل و پيامدهاي جنگ غزه

مقدمتاً ياد آورشوم که مراد از طرح سوء استفاده از برگ بنيادگرايي مذهبي در منطقهً خاورميانه، تأکيد مکرر و عاميانه بر "تئوري توطئه" نيست. بيش از صد سال است که در صفحهً شطرنج سياست خاورميانه در يک سو قدرت هاي فرامنطقه اي جهاني، بويژه صنعتي قراردارند که بدليل نياز حياتيشان به نفت منطقه، و نيز بمنظور جذب درآمد هاي حاصل از نفت و سود بردن از بازار منطقه، بر سرتعيين تکليف کشورهاي منطقه، در دوران استعمار با هم جبهه بندي کرده و اي بسا جنگيدند؛ در دوران جنگ سرد با هم رقابت کردند؛ و در دوران کنوني برغم رقابت هاي اقتصادي، بر سر راه حل هاي اساسي سياسي، با هم تقسيم کار مسالمت آميز و همکاري داشته اند. انکار، کتمان، اغماض، کما اينکه مقهور و يا مغبون نقش قدرتهاي خارجي شدن نه تنها خارج از طريق عقل و سياست عقلاني است بلکه زيانبار است و نتايج معکوس ببار آورده و مي آورد. نمونه هاي تاريخي بسيارند که از توضيح واضحات در مي گذرم.

در سوي ديگر اين صفحهً شطرنج نيروهاي سياسي بومي قراردارند که خود به سه طيف کلي تقسيم مي شوند: اول، نيروهاي طرفدار ايدئولوژي هاي مدرن و عمدتاً سکولار، اعم ازسوسياليست، ليبرال، ناسيوناليست و غيره. دوم، اسلام و نيروهاي اسلامي اعم از سني و شيعي با گرايشات عمدهً بين آنها مانند متحجرين و افراطيون، ميانه رو و اصلاح طلب، چپ و انقلابي، سوم، نيروهاي قومي با همهً گرايشات و پيوند هاي متنوع دروني آنها. لازم به ياد آوريست که در يک نظام سياسي مردمي و دموکراتيک (مثل کشورهاي اساساً مهاجر نشين کانادا و استراليا)، تعلقات قومي، مذهبي و عقيدتي افراد نه تنها اسباب اختلاف نيستند بلکه بسيار سازنده و تعالي بخشند. ولي در کشورهاي درحال توسعه و غير دموکرات، حاکمان مستبد با اعمال تبعيض و قدرت هاي خارجي روي تفرقه اندازي و ايجاد اختلافات واهي بين اين تعلقات مردم سرمايه گذاري و تبليغ مي کنند.

در ضمن، قدرتهاي صنعتي بدليل همان منافع ملي و مصالح استراتژيکشان، بويژه نيازحياتي شان به نفت و بازار منطقه، اولاً تحمل شکل گيري قدرت مخالف، رقيب و يا حتا مستقل (نظامي، سياسي و اقتصادي) در درون اين منطقه را نداشته و تا جايي که از دستشان برآمده مانع از شکل گيري و تشکيل آن شده اند. نبايد از نظر دور داشت که پس از کشف نفت در اين منطقه، اين قدرتهاي استعماري روس و انگليس بودند که دو قدرت مسلط آنروزمنطقه، يعني امپراطوري عثماني و کشور ايران را مانع اهداف استراتژيک خود مي ديدند و بنابراين با جدا کردن بخش هاي مهمي از خاک ايران در شمال و جنوب، اين کشور را کوچکتر ساختند و امپراطوري عثماني را نيز از هم پاشاندند تا بتوانند سرنوشت منطقه و نفت آنرا، با روي کارآوردن دولت هاي ضعيف، دست نشانده، ولاجرم غيرمردمي، بدون درد سر و بطور استراتژيک، در کنترل خود داشته باشند.

دوم، اين قدرت ها بدليل برخورداري از قدرت برتر نظامي، اقتصادي، سياسي، علمي و تکنولوژيک، فرهنگي و تبليغاتي، نقش تعيين کننده اي بر سمت دهي تحولات و سياست هاي کلان و شکل دهي ترکيب قدرت و نظم و ثبات منطقه داشته و دارند. براي اين منظور، بعد از پايان دوران استعمار مستقيم، به سرمايه گذاري بر روي تفکيک و بهره برداري از نيروهاي بومي روي آوردند. در دوران جنگ سرد، رقابت هاي غرب و شرق برسر گسترش نفوذشان، مثلاً در ايران، به تقسيم بندي نيروهاي سياسي مدرن آن روزگارو فراروييدن انواع جريانات روشنفکري، حزبي و سازماني متمايل به شرق و يا غرب (غربزده و شرق زده) گرديد. نيروهاي متمايل به شرق، بعد از ناکاميشان در شکل دهي انقلابي سوسياليستي، و وارد کردن ايران به اردوگاه شرق، به سمت گرايشات ناسيوناليستي قومي در غلطيدند، تا بلکه حد اقل استانهاي شمالي (بويژه گيلان، آذرباييجان و کردستان) را به جرگهً اردوگاه شرق ملحق سازند. متقابلاً، بعد از کودتاي ۲۸ مرداد سي و دو، غرب و آمريکا، و به تبع آنها، محمد رضا شاه، عملاً نيروهاي ليبرال دموکرات را از دور خارج ساختند. اينگونه با سرکوب و فقدان نيروهاي سياسي مدرن اعم از سوسياليست و يا ليبرال دموکرات، فضاي مستعدي براي فعاليت، رشد و روآمدن نيروهاي افراطي و سنتي، بويژه بنيادگرايان مذهبي بوجود آمد تا آلترناتيو خود را شکل داده و به قدرت برسند. تا اينجاي کار کسي نمي تواند انکار کند که غرب و آمريکا شرايط برآمدن و روي کارآمدن آلترناتيو اسلامي در ايران را فراهم ساختند. در سالهاي اخير، سازمان هاي جاسوسي انگليس و آمريکا هر از چند گاهي سعي کرده اند با آزاد کردن باصطلاح مدارک سري و طبقه بندي شده نقش خود را در اين ماجرا کم رنگ جلوه دهند و برخي تاريخ نگاران مزدور و يا ساده لوح را اجير مي کنند تا از راديو بي بي سي و يا صداي آمريکا، آنچه خود مي پسندند بنام تاريخ عرضه کنند. حال آنکه مدارک و شواهد بسيارروشني گواه آنند و محققين بسياري گواهي داده اند که غرب، بويژه انگليس، آمريکا و اسرائيل بعد از تجربهً جنگ اعراب و اسرائيل، براي خنثي کردن ناسيوناليسم عربي و ايراني ( ناصر و مصدق)، و نيز مقابله با نفوذ و گسترش بلوک شرق و ايدئولوژي سوسياليسم آن، بنيادگرايي اسلامي را در منطقه، تقويت کردند. با همين سياست ها بود که نفوذ و رشد سازمان اخوان المسلمين، يعني پدرخواندهً سازمان حماس درکشورهاي عربي اوج گرفت و يا روحانيون متحجرشيعه در ايران فرصت ابراز وجود و امکان قدرت يافتند. اين سياست بويژه با اشغال افغانستان توسط شوروي سابق، شکل آشکارتري بخود گرفت، چنانکه سازمان سيا مستقيماً و بطور آشکار در سازماندهي، تعليم و تسليح مجاهدين افغان و جذب تندروهاي اسلامي به اين کشور دست داشت.

عمليات تروريستي ۱۱ سپتامبر توسط افراطيون سني القاعده، و نيز برنامهً سلاح هسته اي دولت افراطي شيعي حاکم در تهران، نقطهً چرخشي استراتژيک، مبني بر پايان دوران بهره گيري از برگ بنيادگرايي مذهبي درخاورميانه، توسط غرب و آمريکا محسوب مي گردد. بنيادگرايان مذهبي، پس از تشکيل دولت هاي مذهبي، داعيه دار رقابت و مبارزه با غرب و آمريکا در منطقه شدند. آنها در پي تشکيل امپراطوري خليفه گري اسلامي در تمام منطقه، (توسط سني ها)، و يا تشکيل هلال شيعي خاورميانه توسط افراطيون حاکم بر ايران، دولت-ملت هاي کنوني و روابط نزديک آنها را با غرب و آمريکا برنمي تابند. آنها در ضديت با مظاهر زندگي مدرن بويژه دموکراسي، تمامي مدنيت مدرن و دستاوردهاي انساني آنرا دشمن داشته و در پي نابودي آنها براي رسيدن به قدرت و تسلط بر منطقه و جهانند.

جنبش بنياد گراي حماس، با شقه کردن و تضعيف مقاومت يک پارچهً فلسطين، بزرگترين خدمت و مأموريت نانوشته اش را براي اسرائيل به انجام رساند. منتها، رسيدن به قدرت و تشکيل دولتي از افراطيون اسلامي در باريکهً غزه، ديگر براي اسرائيل هم قابل تحمل نبود. چرا که اگر قبل از رسيدن به قدرت، هدف حماس از سر راه برداشتن سازمان آزاديبخش فلسطين به رهبري عرفات و ابوماذن بود، توجهات اين گروه بعد از کسب قدرت، به سمت مبارزه با اسرائيل تغيير جهت مي داد. بعلاوه، دولت حماس، طعمهً دم دست تر، و سهل الوصول تري براي اسرائيل بود، چرا که نه تحريم آن و نه سرکوب آن اعتراض اعراب و جامعهً جهاني را، برانگيخت. سياست افراطي حماس، و حمايت دولت افراطي احمدي نژاد در تهران، باعث مي شد تا غرب، آمريکا و نيز اعراب منطقه چشم بر تحريم اقتصادي و سپس سرکوب آنها ببندند.

متقابلاً، عاشوراي غزه براي دولت افراطي احمدي نژاد، منشاء خيرات زياد، ولي گذرايي بوده است. برخي جنگ اسرائيل با حماس را دومين جنگ نيابتي با ايران مي نامند (اولين جنگ با حزب الله بود). دولت احمدي نژاد به بهانهً جنگ غزه، در خارج کشور، بحران هسته ايش را تحت الشعاع قرار داده است. سياست پردازان دولت افراطي احمدي نژاد خام خيالانه براين باورند که آنها در جنگ غزه، با هژموني و سياست آمريکا در منطقه مقابله مي کنند و يا بر نفوذ خود در رهبري تندروهاي اسلامي، در رقابت با سعودي ها، مي افزايند. حال آنکه نتيجه اين جنگ هاي نابرابر، علاوه بر قرباني هاي بسيار از مردم بي دفاع، به تجربهً درگيري هاي مقتدا صدر در عراق، و حزب الله لبنان با اسرائيل، سرانجام به مهار افراطيون، تقويت روحيهً ناسيوناليستي و مخالفت با نفوذ دولت افراطي حاکم در تهران، و نهايتاً افزايش ميزان نفوذ دولت هاي عرب انجاميده است. جنگ غزه تاکنون به تقسيم بندي جديدي در منطقه راه برده (مصر و عربستان و اردن در مقابل ايران و سوريه)، همانقدر که عربها را به فاصله گرفتن از افراطيون و مقابله با نفوذ دولت افراطي تهران ترغيب و متحد کرده، حاکمان تهران را به مواضع افراطي تر کشانده است.

در داخل کشورهم، تمسک به غزه باعث شده تا دولت افراطي احمدي نژاد، توجهات را از پايين آمدن قيمت نفت و در نتيجه کسري بودجهً دولت و در نتيجه کمبودها و مشکلات اقتصادي درون جامعه برگردانده و به غزه معطوف سازد. دولت او بعلاوه، زير چتر تبليغاتي غزه، نهادهاي مدني مستقل حقوق بشري، زنان، دانشجويان، کارگران، فرهنگيان و شرکت واحد را بي رحمانه سرکوب مي کند. حمله به دفتر وکالت خانم شيرين عبادي و بگير و ببند هاي گسترده برعليه فعالان مدني در ساير بخش هاي جامعه جز بر انزوا و ناکامي هاي بيشتر دولت افراطي احمدي نژاد در عرصهً داخلي و بين المللي نيافزوده است.

نتيجه اينکه اولا، مشکل فلسطين و خاورميانه نه اسلام، نه نفس رابطه با غرب و آمريکا، و نه موجوديت اسرائيل، بلکه افراطيون متحجر اسلامي اعم از شيعي و سني در يک سو، و افراطيون اسرائيلي (صهيونيستها) در سوي ديگرهستند.

دوماً، به تجربهً ايران، افغانستان و فلسطين، افراطيون مذهبي، بويژه متحجرين مسلمان، براي رسيدن به قدرت هيچ حد و مرزي، در قتل و جنايت و خونريزي و برادر کشي، حتا در درون خانواده و جوامع خود، برسميت نمي شناسند. بنابراين به هر قيمت که شده بايد مانع قدرت گيري و به قدرت رسيدن آنان در جوامع مذهبي و اسلامي شد.

سوم، راه مهار دولت هاي افراطي، نه سياست هاي تشويقي و حمايتي، و نه رويکردهاي صرفاً نظاميست. بلکه بايد آنها را در پي گيري اهرم هاي نظامي، قهر و خشونت براي پيشبرد منافع و اهدافشان ناکام گذاشت. آنها تنها پس از تجربهً شکست در پيش برد اهدافشان از راه هاي نظامي و قتل و خشونت، آنهم پس از پرداخت بهاي گزاف، لاجرم، به راه هاي مدني و پذيرش شرکت در قدرت با ديگران تن داده اند. اين تجربه تا کنون در عراق و لبنان نتيجه داده، کما اينکه در افغانستان نيز بحث مذاکرات جاري با طالبان ممکن است به شريک کردن آنها در قدرت بيانجامد.

چهارم، جنگ غزه، در هر صورت به زيان دولت متحجر احمدي نژاد در تهران تمام خواهد شد. بخاطر اينکه اين جنگ حماس را ناگزيراز پذيرش تقسيم قدرت با بقيهً فلسطيني ها و استقبال از راه حل عربي مي کند. راه حل سياسي و پايداراين جنگ تشکيل دولت ائتلافي و مستقل فلسطيني (با شرکت حماس و سازمان آزاديبخش فلسطين) در کنار اسرائيل و متقابلاً تن دادن اسرائيل به رفع محاصرهً اقتصادي و برسميت شناختن دولت و کشورمستقل فلسطيني، که پيشنهاد مصر و عربستان سعودي است، مي باشد. چنين فرآيندي سياست دولت افراطي احمدي نژاد مبني بر محو اسرائيل را در منطقه هرچه منزوي تر مي کند. با اين جنگ، فلسطيني ها نيز در مي يابند که حمايت دولت افراطي و منزوي احمدي نژاد جز دردسر، تفرقه و درگيري، انزوا و ناکامي براي آنها ببار نياورده و نخواهد آورد.

پنجم، به گمان بسياري، ضربهً نظامي به حزب الله و حماس باعث کاهش نفوذ ايران بر اين گروه ها شده، چرا که آنها را رام کرده، به پذيرش راه حل عربي و سهيم شدن با ديگران در قدرت وا مي دارد. بعلاوه اين جنگ هاي نيابتي، بستر حل مسئلهً هسته اي ايران را، از راههاي ديپلماتيک و اي بسا رويارويي نظامي، براي دولت تازهً آمريکا، هموار تر مي کند. جنگ غزه به غرب و آمريکا بيش از پيش ثابت خواهد کرد که افراطيون مذهبي را در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين، نه از راه سياست هاي تشويقي و حمايتي، و يا صرفاً جنگ و حملهً نظامي، بلکه با اعمال سياست چماق و حلوا مي توان رام نمود. ضرب المثل معروف افغاني در اين مورد صادق است که جلوي زور، يکه تازي، زياده خواهي، خشونت و خونريزي متحجرين مذهبي را نمي توان گرفت مگر اينکه سمبه پر زورتر باشد. بعبارتي "نظام ولايت فقيه زير بار زور نمي رود مگر اينکه زور پر زورتر باشد".

ششم، همين نتيجه گيري را به بحث چگونگي گذار به دموکراسي در ايران مي توان تعميم داد. راه حل هاي صرفاً قهرآميز، اعم از مبارزهً چريکي (شهرو روستا و جنگل و کوهستان) منطقه اي (شمال و کردستان) و آزاديبخش (از عراق) نه تنها جملگي راه به جايي نبرده و ناکام مانده اند، بلکه بهانهً ابراز وجود و قدرت گيري متحجرين مذهبي خشونت طلب و نظامي گرا را فراهم ساختند. تنها راه رسيدن به دموکراسي در ايران مقاومت مدني، تقويت نهادهاي مدني و مدني (مردمي، انتخابي، شفاف و پاسخگو) ساختن حکومت است.